#بازیچه
#بازیچه_پارت_154

سیمین نفسش را آه مانند بیرون داد و گفت:

_دیونه‌ باید از خدات باشه، کاش یکی‌ام عاشق من میشد

سیمین همین بود.

همیشه رویا پرداز و به دنبال عشق‌های آتشین‌ توی قصه ها و فیلم ها می‌گشت.


با گفتن میرم و الان میام تنهایشان گذاشتم.


از پسر جوان مو فرفری، که صاحب آن کافه‌ی کوچک بود.

کاپ کیک، عروسکی زیبایی که سفارش داده بودم و گرفتم.

و شمع عدد هیجده را رویش گذاشتم و روشنش کردم.


به طرف میزمان رفتم. سیمین هنوز هم درگیر بحث کردن با ترانه بود.

کاپ کیک‌ را جلویش گذاشتم و از پشت بغلش کردم و گفتم:

_تولدت مبارک زیباترین من... تولدت مبارک عزیزترین همراه


شگفت زده جیغ خفیفی کشید:

_وایی چطور خودم اصلا

یادم نبود

_اتفاقا چون یادت نبود خرجت

کردم وگرنه که...


با نگاه غضبناکش حرفم را نصفه و نیمه خوردم. و لبم را از داخل گاز گرفتم تا منفجر نشوم.


صدای خنده‌ی ریز ترانه ما را به خودمان آورد:

_چقدر شما دوتا با حالین، تولدت مبارک سیمین جون


سیمین با خوش رویی و نگاهی قدر دان ممنون عزیزمی زیر لب زمزمه کرد.


وقت کادو اش رسیده بود.

کادوی گران قیمتی که تمام پول تو جیبی های این چندماهم صرفش شده بود.

اما برای خوشحال کردنش می‌ارزید.


سیمین برای من بیشتر از اینا ارزش داشت.

از داخل کوله‌ام باکس قرمزش را در آوردم و گفتم:

_خب خب نوبتی‌ام باشه نوبت کادوته...


باکس را از دستم قاپید و تهدید وار گفت:

_دعا کن از هدیت خوشم بیاد وگرنه...

دستش را نمایشی زیر گلویش کشید و بی‌صدا لب زد:

_می‌کشمت


با دیدن ساعت برندی که چند وقت پیش بهم نشان داده بود.

و با ذوق و شوق ازش تعریف می‌کرد.

به وجد آمد.

_تو چطوری خریدیش؟ وایی عاشقتم افرا...


چشمکی حواله‌اش کردم و گفتم:

romangram.com | @romangraam