#بازیچه
#بازیچه_پارت_153
_واقعا؟
مزاحم نشم یه وقت
_ نه بابا چه مزاحمتی، مطمئنم سیمین هم خوشحال میشه
سه نفرمان پشت میز نشسته بودیم. سیمین کمی معذب سعی میکرد.
درست رفتار کند.
هر چند که میدانستم زیاد دوام نمیآورد.
_پس هم دانشگاهی افرایی؟
با این سوال، ترانه نگاهش را از دستان قلاب شدهاش بالا کشید و جواب داد:
_بله
افرا جون چندی پیش، کمک بزرگی بهم کرد.
سیمین کنجکاو شده خودش را جلو کشید و پرسید:
_چه کمکی؟
چشم و ابرویی نامحسوس بالا آمدم. تا اینقدر فضول نباشد. شاید ترانه دلش نمیخواست دربارهاش صحبت کند
_منظور سیمین اینه که، اگه دوست داری راجبش حرف بزن
ترانه نیم نگاهی به سمتم انداخت. و سیمین به چهرهاش چینی داد و با اکراه حرفم را تایید کرد.
ترانه لبخند کم رنگی روی لبانش نشاند و با خواست خودش، تمام ماجرا را برای سیمین شرح داد.
_خلاصه که من دوست ندارم بهش نزدیک بشم. حس میکنم آدم خوبی نیست.
سیمین متفکر به فکر فرو رفته بود. بعد از چند ثانیه تجزیه و تحلیل لب باز کرد و گفت:
_دیونهی دختر؟
این ماجرایی که برام تعریف کردی فقط یه نشونه داره...
ترانه مردد پرسید:
_چه نشونهای؟
سیمین تک ابرویش را بالا انداخت و جواب داد
_اینکه اون استاد مغرورت، بدجور دل داده و عاشقت شده...
نگذاشتم، سیمین با خیال های خامش بیشتر جلو رود. خودم را وارد بحشان کردم
_چطور میتونی راجب آدمی که ندیدیش نظر بدی؟
منم حس خوبی به استاد احمدی ندارم. الکی خیال پردازی نکن...
با حرص آشکاری رو به من توپید:
_ تو همیشه به همه بدبینی
مگه خودتون نمیگین که، به هیچ دختری رو نمیده و جدیه
خب با این حساب، وقتی که دنبال ترانهست یعنی دوستش داره
ترانه گیج شده زیر لب زمزمه کرد:
_امیدوارم اینطور نباشه، چون من اصلا حسی بهش ندارم
romangram.com | @romangraam