#بازیچه
#بازیچه_پارت_155
_زیاد خوشحال نشو حالا، فیکشه
لبان کش آمدهاش جمع شد. دلم نیامد بیشتر از این اذیتش کنم.
_شوخی کردم دیونه، مبارکت باشه
ترانه هم جعبهی کوچکی از درون کیفش بیرون آورد وگفت:
_راستش امروز اینو برای خودم خریدم. اما نمیدونستم تولدت دعوت میشم.
امیدوارم از سلیقم خوشت بیاد...
نگاهم روی دستبند نقرهی ظریفی نشست. خیلی خیلی خوشگل بود.
سیمین دستبند را دور مچش انداخت و لب زد:
_خیلی خوشگله، اما اینو به عنوان اولین هدیهی تولد نه
به عنوان اولین هدیهی رفاقتمون قبول میکنم.
همین حرف سمین سند شد و به عنوان استارت رفاقتمان شکل گرفت.
***
از سالن دانشگاه خارج شدم. پالتویم را چفت تنمکردم.
هوای دی ماه بسی سرد و سوزناک بود. آخرین امتحان این ترمم را با دلهره و نگرانی داده بودم.
دو شبی بود که خواب به چشمانم نیامده بود.
دلیلشم، زمزمههای خانواده مبنی بر رسمی کردن رابطهی من و آرمان بود.
آرامش ازم سلب شده بود.
و استرس و اضطراب مثل خوره به جانم افتاده بود.
تو این دو شب تصمیمم را گرفته بودم. بالاخره باید این بازی را تمام میکردم.
نباید بیشتر از این با احساسات پاک آرمان بازی میکردم.
امروز قرار بود همهی حقیقت را بهش بگویم. حقیقی که مطمئن بودم.
طوفان به پا میکرد.
طوفانی که همهی خانواده را تحت شعاع خودش قرار میداد.
نمیدانستم چه میشود؟ نمیدانستم او چطور با این قضیه کنار میآید.
اما این را خوب میدانستم که به این آسانی ها پا پس نمیکشد.
به قدمهای سستم سرعت بخشیدم و از دانشگاه خارج شدم.
چشم چرخاندم و به سمت ماشینش که آن طرف خیابان پارک شده بود رفتم.
هوای سوزناک را عمیق بلعیدم. تا کمی آرام شوم. تا بتوانم چشم ببندم و حرف بزنم.
در ماشین را باز کردم و روی صندلی شاگرد نشستم. صدای بمش در گوشم پژواک شد:
_سلام عزیزم، امتحان آخرت چطور بود؟
نگاهم را سمتش چرخاندم و گفتم:
_سلام، خوب بود
از جواب سرد و کوتاهم کمی جا خورد. لبخند کم جانی به رویم پاشید و بدون سوال دیگری ماشینش را به حرکت در آورد.
romangram.com | @romangraam