#بازیچه
#بازیچه_پارت_150

هیچ کداممان حرفی نمی‌زدیم. می دانستم که فکر هر سه‌یمان درگیر رو شدن حقیقت بود.


من چندسال پیش خودم در چنین موقعیتی گیر افتاده بودم. و امشب خوب می‌توانستم حال امیر و سیمین را درک کنم.


اما

حداقل کاری که امیر و سیمین کردند. سیمین را نجات داد.


اما کاری که من کردم من را نابود کرد.

من پس زده شدم.

و بعد در منجلاب کینه‌ام غرق...

***

(هفت سال پیش)


روز ها پس از دیگری می‌گذشت.

من روز به روز، در آتیش عشقی ممنوعه می‌سوختم.

اما جرئت ابرازش را نداشتم.


سعی می‌کردم خودم را با درس خواندن مشغول کنم. تا قلب بی‌قرارم کار دستم ندهد.

سه سال تمام با همین روال گذشت.


به هر بهانه‌ی که بود به کیان نزدیک می‌شدم. اما اون روز به روز فاصله‌اش را باهام بیشتر و بیشتر می‌کرد.

کنکور دادم و دانشگاه تهران قبول شدم.


دوماهی بود که از دانشگاه رفتنم می‌گذشت. گاه و بی گاه کیان را در دانشگاه می‌دیدم.

از سال آخری‌ها محسوب می‌شد. و حسابی محبوب و محجوب اساتیدمان بود.


با خسته نباشید، رسای استاد

از فکر در آمدم و مشغول جمع کردن وسایلم شدم.

_جون هر کی دوست داری نجاتم بده افرا


نگاهم را سمتش سوق دادم. چشمان مشکی‌اش نگران بود و پوست گندم‌گونش پریده

_چیزی شده ترانه؟


با چشم ابرو به استاد جوانمان اشاره کرد و لب زد

_امروز و ازم قول گرفته دعوت قهوه‌شو رد نکنم

چشمانم گرد شد این دختر چی داشت می‌گفت؟


استاد احمدی مغرور، که یه دانشگاه از جدیتش حساب می‌برند.

بهش پیشنهاد همنشینی داده بود!

_چی، جدی؟ خب چرا


کلافه دستی به پیشانی‌اش کشید:

_ هنوز خودمم دلیلش و نمیدونم، اما اصلا حس خوبی به پیشنهادش ندارم. نگاهش بهم یه جوریه...

_کی قراره باهاش بری؟

_بعد از همین کلاس،

میتونی الان یه بهانه جور کنی نا محسوس منو ازش دور کنی؟



romangram.com | @romangraam