#بازیچه
#بازیچه_پارت_149
تا به حال هیچ وقت اینقدر عمه حاجر را عصبی ندیده بودم.
بدون درنگ به طرف سیمین پا تند کردم و در آغوش کشیدمش.
_تو هم خبر داشتی، افرا تو هم از گند کاری این دو نفر خبر داشتی؟
سیمین با نگاه اشکیاش بهم التماس کرد که حرفی نزنم. اما من سکوت را جایز ندانستم
_خبر داشتم عمه، من از همه چی خبر داشتم.
نمیتونستم بزارم سیمین با کسی که، بهش هیچ علاقهای نداره ازدواج کنه
حتی فکر...
صدای فریاد پدرم رعشه به تنم نشاند و حرفم را نصفه و نیمه قطع کرد.
_شما بی عقلا چطور تونستین آبروی خانوادگیمون رو ببرین ها، فکر ما ها رو نکردین؟
نگاهش را سمت امیر چرخاند و ادامه داد:
_فکر میکردم مردی، به خودم میبالیدم که همچین پسر فهمیدهای دارم.
اما تو هیچ نشونی از مردانگی نبردی، هیچ نشونی
امیر چهرهاش لحظه به لحظه رو به سرخی میرفت و فکش منقبض
دست مشت شدهاش را جلوی دهانش گرفت تا حرفی نزند.
سیمین بی صدا در آغوشم گریه میکرد.
احمد آقا به سمتمان آمد و کنار سیمین ایستاد و شانهاش را پدرانه نوازش کرد.
احمد آقا بارها و بارها نشان داده بود که پدرانه محکم پشت سیمین ایستاده.
حتی اگر سیمین اشتباهی مرتکب شود.
مادرم روی مبل تک نفرهی وسط سالن نشسته بود و رنگ به رو نداشت.
عمه نسرینم بالای سرش شانههایش را ماساژ میداد.
آقا حجت به سمت پدرم رفت و لیوان آبی را به دستش داد.
جو بدی بود.
نمیدانستم چرا همه چی به یک باره بهم ریخته بود. جوری که سیمین وادار به اعتراف شود.
عمه حاجرم جمع را ترک کرد و چندی بعد با چمدانش برگشت.
همین کار کافی بود تا همگی عزم رفتن کنیم.
سرم را به پنجرهی ماشین تکیه داده بودم و نگاهم خیره به جاده ی تاریک بیرون بود.
پدرم و مادرم قهر کرده و دلخور با عمه نسرینم راهی شدند.
و عمه حاجر و احمد آقا هم با هم
هر چند احمد آقا مخالف بود که سیمین را رها کنند. اما حرف عمه فقط فقط یک کلام بود.
_اگه اون دختر با ما بیاد من با تاکسی میرم
اینطور شده بود که من و امیر و سیمین با هم راهی تهران میشدیم.
romangram.com | @romangraam