#بازیچه
#بازیچه_پارت_148

پس بهتر بود قضیه‌ی امیر و سیمین را برایش تعریف می‌کردم.


_نه، راستش نتونستم با خانوادم حرف بزنم آخه درگیر موضوع برادرمم


کمی خودش را نزدیک کرد و گفت:

_چی موضوعی؟ چیزی شده

از اول بسم‌الله تا آخر ماجرا را برایش تعریف کردم.

متفکر به فکر فرو رفته بود.


نگاهم را از پنجره به بیرون دوختم. بارون بند آمده بود و هوا رو به تاریکی می‌رفت.

_کارشون از اول اشتباه بوده، این داستانی که راه انداختن فکر کدومشون بود؟


شرمگین سرم را پایین انداختم و جواب دادم:

_فکر من


چند لحظه مکث کرد. دستانش را روی دستانم گذاشت و گفت

_ خودتو سرزنش نکن درست میشه


گرفته لب زدم:

_نمیدونم چرا، اما همیشه این منم که به همه چی گند میزنم


فشاری به دستم وارد کرد و پچ زد:

_بسپارش به زمان، زمان همه چی رو حل میکنه

حس می‌کردم کمی سبک شدم. واقعا نیاز داشتم یکی اینطور دلداریم بدهد.

_امیدوارم

بهتره بریم هوا داره تاریک میشه...


بدون توجه به در نیم باز ویلا حیاط را طی کردم.

هر چه به سالن نزدیک می‌شدم.

صدا ها واضح تر می‌شد.


قلبم از استرس تند تند می‌تپید. به قدم هایم سرعت بخشیدم.

وارد شدنم همانا با فریاد سیمین یکی شد

_بسه، بسه

من و امیر صوری نامزد کردیم. هیچ ازدواجی در کار نیست.


سکوت بدی بر فضا حاکم شد.

عمه حاجرم سراسیمه به سمت سیمین آمد و روبه رویش قرار گرفت

_چی میگی تو دخترم؟ حالت خوبه؟ نامزدی صوری دیگه چه صیغیه‌یه


سیمین مغموم نگاه کوتاهی به امیر کرد و گرفته لب زد

_همه چی الکی بود.

همه چی صوری بود. من نمی‌خواستم با حسام ازدواج کنم

شما هم، فقط فقط بهم فشار می‌آوردین، منم از امیر خواهش کردم کمکم‌کنه...


دست عمه حاجرم بالا آمد و سیلی محکمی روی گونه‌ی سیمین خواباند.

_چطور تونستی، دختری احمق، تو چطور تونستی آبرومون رو ببری

romangram.com | @romangraam