#بازیچه
#بازیچه_پارت_151

سری براش تکان دادم و زیرلب گفتم:

_نگران نباش، با من


تقریبا تمام کلاس رفته بودند و فقط من و استاد و ترانه داخل کلاس بودیم.


با اینکه هنوز شناخت کاملی از ترانه نداشتم. اما نمی‌توانستم درخواست کمکش را رد کنم.


بالاخره اون هم دانشگاهی‌ام بود و چندین کنفرانس مشترک را با


هم ارائه داده بودیم.


درسته آنچنان با هم صمیمی نبودیم‌. اما دوست که بودیم.

با دستانی لرزان کلاسورش را در کوله‌اش چپاند و زیپش را بست


به لبانم تکانی دادم و اسمش را به زبان آوردم:

_ترانه

نگاهش را سمتم چرخاند و گفت

_جانم

_امروز میای دیگه؟


سعی کرد چهره‌اش عادی باشد. متفکر، به فکر فرو رفت و پرسید

_کجا؟

چند قدمی نزدیکش شدم و رسا گفتم:

_تولد سیمین دیگه

وای ترانه نگو که، تولد بهترین دوستمون رو یادت رفته


چند لحظه‌ی گنگ بهم خیره شد. اما زود به خودش آمد.

_مگه امروز بیست سومه؟

سرم را آرام تکان دادم.

چهره‌اش را درهم کرد و درمانده لب زد

_من فکر کردم فرداست.

الان چیکار کنم؟ کادو نخریدم، اگه نیامم سیمین از دستم ناراحت میشه


نگاهی به ساعت مچی در دستم انداختم:

_نگران نباش، هنوز دوساعت فرصت داریم بدو بریم


کوتاه به استاد احمدی نگاه کرد و گفت:

_چیزه، تو برو منم یه کار کوچیک با استاد دارم الان میام


حین خارج شدن رو به استاد احمدی، که اخم میان ابروهایش غلیظ تر شده بود.

خسته نباشیدی گفتم و از کلاس بیرون آمدم.


به قدم‌هایم سرعت بخشیدم. دروغ نگفته بودم. امروز واقعا تولد سیمین بود.

اما با این تفاوت که کمی دیرم شده بود.

کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده بودم. اما لعنتی گیر نمی‌آمد.


ماشین پرایدی جلویم ترمز کرد.


romangram.com | @romangraam