#بازیچه
#بازیچه_پارت_136
(افرا)
کجا به چنین شتابان
کارن انگاری دنبالش کرده بودند که اینقدر هل بود.
_تاریخ عروسیمون؟
به نظرم اونقدر سریع پیش نریم!
قاشقش را به دست گرفت و جواب داد:
_چرا؟ دلیلش چیه... به نظرم هر چه سریع تر بهتر
نظرت در مورد قبل از عید چیه؟
با مادرم و خواهرم بیام خاستگاری؟
انگاری کارن شوخیش گرفته بود. تنها چند روز به عید نوروز مانده بود.
آنوقت چطور انتظار داشت من راجبش با خانوادم صحبت کنم
_کارن شوخی بی مزهی بود. من وقت میخوام با خانوادم صحبت
کنم
_شوخی نبود.
امشب نه، فردا باهاشون صحبت کن
درک نمیکرد. مگر حرف زدن با پدر و مادرم به این آسانی ها بود خصوصا امیر
_نه، به نظرم بزاریم بعد از تعطیلات عید... تو دربارهی من، با مادر و خواهرت حرف زدی؟
جرئهای از لیوان آب روی میز نوشید و جواب داد
_با مادرم حرف زدم، خیلی ازت تعریف کردم. اون بیصبرانه منتظره تو رو ببینه
کمی خیالم راحت شد. از اینکه کارن در مورد من با مادرش صحبت کرده بود.
کاش من هم دربارهی کارن با مادرم صحبت میکردم.
حداقل الان خیالم راحت تر بود.
_منم بی صبرانه منتظرم مادرت و ببینم.
لبخند نشسته روی لبش چهرهاش را دلنشین تر میکرد.
بعد از شام تو محوطهی زیبای رستوران شروع به قدم زدن کردیم.
_افرا باید یه چی رو قبل ازدواج بهت بگم؟
کنجکاو شده پرسیدم:
_چی رو؟
دستی به موهایش کشید و گفت:
_اینکه بعد ازدواجمون پنج شش تا بچه میخوام
با چشمانی گرد شده نگاهش کردم.
_کارن شوخی میکنی؟
چهرهی جدی به خودش گرفت
_نه، کاملا جدیم
فرض کن شش تا بچه داریم. من سر کارم و تو به همشون رسیدگی میکنی...
romangram.com | @romangraam