#بازیچه
#بازیچه_پارت_137
در ذهنم شش تا بچهی قد و نیم قد و تصور کردم. دوتاشون کل خانه را بهم ریخته بودند و دنبال هم میدویدند.
دوتای دیگر با جیغ و گریه همو کتک میزدند.
و اون دوتا کوچیکا هم خودشان را خیس کرده بودند و شیر میخواستند.
حتی تصور کردن بهشم مو به تن آدم سیخ میکرد.
_نه...چه خبره یکیشم زیادیه
قیافهی زارم را که دید. قهقهاش به هوا رفت. غضبناک نگاهش کردم و گفتم:
_رو آب بخندی
لپم را میان انگشتانش کشید و لب زد:
_شوخی کردم خوشگله...
همینکه آمدم لب باز کنم و چیزی بگم. صدای آشنایی در گوشم پژواک شد.
و قلبم برای لحظهای از تپیدن ایستاد.
_سلام دختر دایی؟
نگاهم را بالا کشیدم و به آرمان چشم دوختم. اخم غلیظی مهمان چهرهاش کرده بود.
که بی نهایت ترسناکش میکرد.
چند قدم جلوتر آمد و به کارن اشاره کرد و گفت:
_معرفی نمیکنی؟
زبانم مثل ماهی باز و بسته میشد. اما صدایی تولید نمیکرد.
اصلا نمیدانستم چی جوابش را بدهم.
لعنتی اینجا چیکار میکرد؟
درگیر افکارم بودم.
که دستای سردم قفل دستان گرم کارن شد. خواستم دستم را بیرون بکشم که محکم تر گرفت.
نگاهم را سمت چهرهاش چرخاندم. صورتش از خشم سرخ شده بود و دندانهایش روی هم چفت
جوری با کینه و نفرت به آرمان زل زده بود که انگار دشمن خونیاش را دیده بود.
نگاه آرمان روی دستهای قفل شدهیمان نشست.
_کارن نیک زاد هستم نامزد افرا
آرمان خونسرد دستانش را بند جیب شلوار جذبش کرد و با ابروهای بالا رفته پرسید
_نامزد؟ یا رل؟
تا اونجا که میدونم. فکر نکنم خانوادهی داییم از وجود شما، آقای به ظاهر نامزد خبر داشته باشند؟
تیکهاش بوی تهدید میداد.
باید هر چه زودتر با خانوادم در مورد کارن صحبت میکردم.
وگرنه آرمان زهر خودش را میریخت.
_شما عادت دارین، تو زندگی شخصی و خصوصیه دیگران که به شما هیچ مربوط نیست دخالت کنین؟
romangram.com | @romangraam