#بازیچه
#بازیچه_پارت_135
حرص خورده با چشمانی ریز شده نگاهش کردم و گفتم:
_داری فکر میکنی؟ پس کنسلی...
خندهی صدا دارش در سالن اکو شد. نگاه دلخورم را که دید دستی به کتش کشید و چند قدم عقب رفت
و جلویم زانو زد و گفت:
_همسفر روزای خوب و بدم میشی افرا؟ با من ازدواج میکنی
دلم نیامد بیشتر از این منتظرش بزارم. با گونه های رنگ گرفته رسا گفتم:
_آره، بله، با تمام عشقی که بهت دارم، همسفر زندگیت میشم کارن...
آرام بلند شد و دست چپم را گرفت و به آرامی حلقه را در داخل انگشتم جا داد.
بوسهی نرمی پشت دستم نشاند و لب زد:
_پشیمون نمیشی، مطمئن باش هر کاری میکنم تا خوشبختت کنم
***
(کارن)
استرس و اضطرابی که داشتم دست خودم نبود. مدام همه چی را مرور میکردم.
انگار، خود واقعیم نبودم.
انگار کیانی که میخواست انتقام بگیره نبودم.
واقعی کارن بودم.
همان کارنی که با نگاه اول توی کتابخانه لحظهی دل به نگاه دخترک بست.
اما افسوس که آن دختر آشنا بود یه آشنای قدیمی...
تمام آن استرس و اضطرابها، بعد از دیدنش جای خود را به آرامش وصف نشدنی داد.
حالم هیچ خوش نبود.
انگار داشتم بازندهی این بازی که راه انداخته بودم میشدم.
انگاری قلبم سرکشانه بعد از سالها دوباره و دوباره آن دختر را میخواست.
بعضی وقتا فکری در سرم جولان میداد.
فکری که بهم امر میکرد. بیخیال انتقامم شوم و هیچ وقت هویت اصلیم را فاش نکنم.
اینکه کارن بمانم و افرا را همیشه در کنارم خودم داشته باشم.
اما نمیشد، نمیشد.
بدی هایی که درحقم شده بود را نادیده بگیریم. نمیشد، دوباره دل به قاتل مادرم بدهم.
نمیشد نه نه...
_کارن چیه تو فکری چرا غذاتو نمیخوری؟
نگاهم به غذای سرد شدهی رو میز کشیده شد. حتی این شام عاشقانه هم از قبل برنامه ریزی شده بود.
سعی کردم بر خودم مسلط بشم و دوباره نقابم را بر چهرهام بزنم
_چیزی نیست عزیزم، میخورم
داشتم به تاریخ عروسیمون فکر میکردم
romangram.com | @romangraam