#بازیچه
#بازیچه_پارت_134
قلبم محکم در سینهام میتپید.
تمام سعیام را کردم. تا چهرهی ناباور و شوکهام را جمع کنم.
بعد از چند لحظه، لبانم خود به خود کش آمد. و لبخند عمیقی را مهمان چهرهام کرد.
نگاهم را با عشق بالا کشیدم و به چهرهی منتظرش چشم دوختم.
من عاشقانه دوستش داشتم. و جوابم عیان و آشکار بود. اما
_اگه بگم نه دلیلشو میپرسی؟
اما درسته که دوستش داشتم. ولی اذیت کردنش عجیب میچسبید.
چهرهاش به آنی وار رفت و با لکنت پرسید
_ دلی..لش چ..یه؟
متفکر به فکر فرو رفتم و گفتم
_حس نمیکنی یه چی کمه؟
_چی؟
_اینکه مثل مردای جنتلمن تو فیلما جلوم زانو بزنی و ازم خاستگاری کنی...
نفسش را با صدا و آسوده بیرون داد
_دختر تو قصد کردی امشب منو بکشی؟
خندهی ریزم جریحه دارش کرد:
_بخند خانوم، بخند نوبت منم میرسه
ابروهایم را بالا دادم و لب زدم:
_فعلا که الان تو منتظر ایستادی
_حتی اگه تا آخر عمرمم، اینجا وایسم و تو برام بخندی راضی راضیم
تو که نمیدونی خندههات این دل بی صاحاب و چجوری حالی به حالی میکنه...
چقدر امشب همه چی قشنگ بود.
چقدر امشب کنار این مرد همه چی رویایی بود.
روحم شوق پرواز داشت و قلبم به آرامش نابی رسیده بود
_میدونی منم دوستت دارم
برق اشک در چشمانش آشکار بود. بدون حرف زل زده و خیره نگام میکرد.
بعد از چند لحظه مکث به لبانش تکانی داد و گفت
_میدونی این دوستت دارم های یهویی که ازت میشنوم، چقدر برام شیرینه؟
فضای بینمان خیلی احساسی شده بود. دیگر زیادی از حد شکرش را هم زده بودیم:
_بسه بسه، سرم و شیره نمال، تا الانشم خیلی منتظرم گذاشتی
سری با تاسف تکان داد و گفت:
_چقدر شما با احساسی خانوم
شانهای بالا انداختم و حاضر جواب لب زدم:
_ببین من همینم، هنوز وقت داری حرف تو پس بگیری
چهرهی متفکری به خودش گرفت. الان داشت فکر میکرد؟
romangram.com | @romangraam