#بازیچه
#بازیچه_پارت_131

دندان هایم را روی هم ساییدم:

_اصلانم دلتنگت نیستم

_باشه خانوم کوچولو، اما فکر و ذهن من مدام حوالی چشمات می‌چرخه


حسمان دو طرفه بود من هم مدام به فکرش بودم.

_خسته‌ای بخواب کارن، فردا به نظر روز پر کاری داری؟

_مگه فکر تو برام خواب گذاشته


می‌دانستم تا چیزی را که می‌خواهد بشنود را به زبان نمی‌آوردم ول کن نبود

_منم دوستت دارم..

_خودت میدونی من خیلی بیشتر...


دست به کمر روبه‌روی کمد لباسم ایستاده بودم. تنها سه ساعت وقت داشتم تا آماده شوم.

اما هنوز تصمیم نگرفته بودم که چی بپوشم.


نگاهم روی لباس هایم در گردش بود. دست آخر با وسواس مانتوی کتی کوتاه سبز رنگم و با شلوار دمپای مشکی و شال و کیف هم رنگش برداشتم و روی تختم گذاشتم.


بعد از گرفتن دوش کوتاهی مشغول خشک کردن موهایم شدم.

مدام نگاهم حوالی ساعت می‌چرخید.


رو به روی آینه آرایش ملایمی روی صورتم نشاندم و لباس هایم را تن کردم و از اتاقم خارج شدم.

امیر با دیدنم سوتی کشید که توجه‌ی پدر و مادرم به سمتم جلب شد.

_کجا به سلامتی خانم مهندس؟


لبخند به لب بهش نزدیک شدم:

_یه جای خوب...

دست به کمر ابروهایش را درهم کشید:

_تا نگی اجازه‌ی بیرون رفتن نداری


چشم غره‌ی توپی بهش رفتم همینکه آمدم جوابش را بدهم پدرم با لحن محکمی گفت:

_پسرم چیکار به خواهرت داری، مگه تو میری بیرون به کسی


جواب پس میدی


وایی که آن لحظه قیافه‌ی امیر دیدنی بود.

_حاج بابا چه از دخترتم طرفداری میکنی، من منظوری نداشتم فقط میخواستم سربه‌سرش بذارم.


بوسه‌ی روی گونه‌اش زدم و گفتم:

_حسودی نکن داداش بزرگه


بعد ازخداحافظی از پدرم و مادرم از خانه خارج شدم و به طرف برج میلاد روندم.

بعد از رسیدن به سمت سالن مورد نظر رفتم. مسعود جلوی سالن ایستاده بود.

با دیدنم چشمانش برقی زد و چند قدمی نزدیکم شد:

_سلام خوبی


با خوش رویی جوابش را دادم

_سلام ممنون، چه خلوته


romangram.com | @romangraam