#بازیچه
#بازیچه_پارت_130
به ثانیه نکشید صدای موبالیم در گوشم پیچید.
روی تختم نیم خیز شدم و از کنار پاتختی برداشتمش، نگاهی به صفحه انداختم.
تنها کسی که میتوانست ذهن آشفتهام را آرام کند پشت خط بود.
_جانم کارن
_جانت بی بلا خانوم، خوبی؟
لبخند خستهی مهمان لبانم شد
_بدک نیستم، تو چطوری؟
خشدار لب زد:
_خوبم، اما خسته
کاملا درکش میکردم سه روز دیگر کنسرت داشت و حسابی درگیر
بود
_خسته نباشی، امشب و زودتر بخواب
نفس کشدارش در گوشم پیچید
_چشم خانوم، سه شنبه میای دیگه؟
_مگه میشه نیام
_یه ساعتی زودتر بیا، من جنگل چشات و که میبینم آرامش میگیرم.
حتی ابراز علاقههای یهوییش هم شیرین بود. و قلبم را به تپش میانداخت.
سکوتم را که دید. لب باز کرد و پرسید
_دلتنگم نیستی؟
گوشی را میان دستم جا به جا کردم و لب زدم
_تو چی؟
_من اونقدر دلتنگم که الان، بیقرار چشم بستم به پنجرهی اتاقت
بی درنگ از روی تخت بلند شدم و به طرف پنجرهی اتاقم رفتم و پرده را کنار کشیدم
تمام وجودم چشم شد.
کوچهی تاریک، اما خلوت خلوت بود و ردی از ماشین کارن دیده
نمیشد.
_کجایی کارن؟
لحنش رنگ شیطنت گرفت:
_پس دلتنگمی...
وا رفته با شانههای پایین افتاد دلخور گفتم
_برو خودت و مسخره کن
خندهی آرامی کرد و حق به جانب لب زد:
_دفعهی دیگه حقیقت و بگو، بگو که دلتنگمی، تا اذیت نشی
romangram.com | @romangraam