#بازیچه
#بازیچه_پارت_129
اما امروز این حلقهی زرق و برق دار و با تمام نفرتی که بهش دارم خریدم.
بعد از حساب کردن از جواهر فروشی بیرون آمدم.
گوشیام را از جیب کتم در آوردم و با مسعود تماس گرفتم. بعد از دو بوق نفس نفس زنان جواب داد
_جانم کارن
_کجایی مسعود؟
سر و صدای آزار دهندهی به گوش میرسید. بعد از کمی مکث به جای آرامی رفت و گفت
_کارن نگران نباش همه چی آمادست، سالن رزو شده، بلیط ها به عرض چند ساعت خریداری شدن
بچه ها در حال تمرینن خودت کی...
حرفش را قطع کردم و کلافه از پرحرفیش گفتم
_میزاری صحبت کنم یا نه؟
اهمی کرد و جواب داد
_عذر میخوام بگو
مطمئن بودم با حرفی که میزنم تا مرز سکته میبرمش اما میارزید
_خوب گوش کن ببین چی میگم
دو ساعت مانده به کنسرت، تاکید میکنم دوساعت مانده
کنسرت و لغو کن...
صدای فریادش در گوشم پیچید. موبایلم را از گوشم فاصله دادم
_چی مگه دیونه شدی مرد؟
چرا میخوای آخرین کنسرت سال تو لغو کنی؟ میخوای زحمتای این چند روزم و هدر بدی
کنار ماشینم ایستادم و بهش تکیه دادم و لب زدم
_سوال اضافی نپرس کنسرت و لغو میکنی اما رزو سالن و نه
بازدمش را عمیق و عصبی بیرون داد
_کارن جان، میشه برام دقیق توضیح بدی هیچی متوجه نشدم.
خونسرد تکیه از ماشینم گرفتم و پشت فرمون نشستم و شروع به توضیح دادن ماجرا کردم.
***
(افرا)
بعد از رفتن عمههایم خسته به طرف اتاقم رفتم. خدارو شکر امشب، آرمان در این مهمانی حضور نداشت.
وگرنه باز هم به اعصاب نداشتهام دامن میزد.
پدرم و احمد آقا مصمم روی حرفشان مانده بودند. و به مخالفت های امیر و سیمین توجهی نمیکردند.
از حالا شمارش معکوس شروع شده بود. و برادرم و سیمین تنها سه هفته فرصت داشتند تا تمام حقیقت را به خانواده بگویند.
هر چند که گفتن حقیقت به این آسانی ها نبود.
از الان نگران بودم.
نگران اتفاقاتی که در راه بود.
خسته روی تختم ولو شدم. و چشمانم را روی هم گذاشتم.
romangram.com | @romangraam