#بازیچه
#بازیچه_پارت_128


لعنت به من لعنت...

_کی گفته فکر افرا بود. فکر من، خودخواه احمق بود


این وسط سیمین هم فاز طرفداری برداشته بود

_سیمین چرت و پرت نگو فکر تو


در اتاقم بی هوا باز شد و عمه حاجر لبخند زنان گفت

_کجاین شماها؟

با دیدن چهره‌های بر افروخته و کلافه‌مون لبخند روی لبش ماسید و مشکوک شده پرسید

_چیزی شده؟


سیمین سرش را پایین انداخت و امیر دستی به چشمان قرمزش کشید.

لبخند تصنعی روی لبم نشاندم

_نه عمه جون چیزی نیست. داشتیم راجب تعطیلات عید برنامه می‌چیدیم.


نگاه مشکوکش دوباره به حالت اول برگشت و گفت

_برنامه نچینین، چون قراره همگی با هم بریم رامسر ویلای آبجی نسرین


اه از نهادم بلند شد.

وسط این همه گرفتاری فقط یه آرمان و عمه نسرین کم بود.

که آن هم به لطف خدا اضافه شد.


(کارن)


نگاهم خیره به حلقه های برلیان جلویم بود و ذهنم اسیر خاطرات....

_کیان به نظرت این قشنگه؟


سردرگم به حلقه‌ی نگین درشت و گران قیمت چشم دوختم.

دلم نمی‌خواست روی حرفش نه بیاورم اما پول خرید همچین حلقه‌ی را هم نداشتم.


دستم را سمت حلقه‌ی ساده و سبکی بردم و گفتم:

_عزیزم راستش اون حلقه خیلی گرون قیمته تو این وضعیت توان خرید شو ندارم

نظرت در مورد این یکی چیه؟


تیله‌های سبز رنگش روی حلقه‌ی ساده نشست چهره‌اش به آنی درهم شد

_این حلقه انتخاب من نیست

اما خب مگه چاره‌ی دیگه‌ای هم جز قبول کردنش دارم باشه


لحن تلخ و تحقیر آمیز آن روزش و اتفاقات بعدش، هنوزم که هنوزه اذیتم می‌کند.

دست به سمت گران قیمت ترین حلقه بردم. برق نگینش پوزخند تلخی روی لبم نشاند.

_همین و بر می‌دارم، بزارش تو جعبه


مرد سری به نشانه‌ی احترام تکان داد و گفت

_چشم آقای نیک زاد مبارک باشه...


این حلقه کاملا برازنده‌ی افرا بود برازنده‌ی دختر حاج صادق...

آن روز آن حلقه‌ی سبک و ارزان قیمت را با تمام عشقی که بهش داشتم خریدم.

romangram.com | @romangraam