#بازیچه
#بازیچه_پارت_126


با یه عذر خواهی به سمت اتاقم رفتم تا لباس هایم را عوض کنم.

مشغول تعویض لباس هایم بودم که تقه‌ی به در اتاقم خورد و پشت بندش سمین وارد شد.

با رنگ و رویی پریده به لبانش تکانی داد و گفت:

_بدبخت شدیم افرا


نگران شده به سمتش رفتم و بازویش را گرفتم و روی تختم نشاندمش

_این چه وضعیه، چی شده عزیزم


آشفته دستی به چشمان نم دارش کشید

_ گیر دادن هر چی زودتر عروسی بگیریم


_عزیزم حرف جدیدی نیست که اینطور بد حال شدی، مخالفت کنین، بهانه بیارین، بگین ما هنوز آمادگی شو نداریم.


بازدمش را آه مانند بیرون داد و لب زد

_کاش همینطور که تو میگفتی بود.

اما پدرم و پدرت واسه سه هفته بعد از عید نوروز تالار رزو کردن


شوکه شده و مبهوت سکوت کردم. این کار چه معنی میداد؟

هیچ وقت خانواده‌ام را درک نکردم...

این کار رسما دخالت کردن و نادیده گرفتن تصمیمات امیر و سیمین بود.


در اتاقم شتاب زده باز شد. امیر با لیوان آبی که در دست داشت وارد اتاقم شد.

سیمین شتاب زده بلند شد و به طرف امیر رفت

_چی شد امیر، تونستی مجابشون کنی‌؟


لیوان را به طرف سمین گرفت:

_بخور حرف میزنیم

سیمین جرئه‌ی نوشید امیر به طرف میز توالتم رفت و صندلی‌اش را بیرون کشید

_کوتاه بیا نیستن حرف حرف خودشونه


عصبی رو به امیر لب زدم

_یعنی چی

همینطوری اجازه میدین تو تصمیماتتون دخالت کنن؟


چشمان سرخ شده‌اش را بهم دوخت و گفت:

_فکر بهتری داری بگو می‌شنویم... من نمی‌تونم نمی‌تونم برای بار دوم این خانواده رو از هم جدا کنم.


سکوت سنگینی بر فضای اتاق حاکم بود. سیمین این طرف با استرس ناخن هایش را می‌جوید.


و امیر هم آن طرف سرش را در دستش گرفته بود و غرق در فکر به نقطه‌ی نامعلومی زل زده بود.

تو دردسر بدی افتاده بودیم. همش خودم را مقصر می‌دانستم.


_یا باید تمومش کنیم یا هم

نگاهم سمت امیر کشیده شد سیمین پرسید

_یاچی امیر؟


دم عمیقی گرفت و کلافه دستش را بند موهایش کرد

romangram.com | @romangraam