#بازیچه
#بازیچه_پارت_125


کمی بهم نزدیک شد. با انگشتش به بینی سرخ شده‌ام ضربه‌ی آرامی زد گفت

_خوب افرا خانم اینم کل بیوگرافی زندگی من، سوال دیگه‌ی دارید در خدمتم


لبخند عمیقی با این حرفش روی لبم نشست. بهش خیره شدم.

سوالی حوالی ذهنم جولان می‌داد‌.

اما نمی‌دانستم به زبان آوردنش کاری درستی بود یا نه؟

***

(کارن)

همه‌ی این داستانی که تعریف کردم. یه جورایی هویت درست کرده‌ی الانم بود‌.

اینکه من پسر خاله امینه و آقا پوریا بودم.

اما سختی هایی که کشیدم. عین حقیقت بود.


بعد از فوت مادرم و آمدن به خانه‌ی خاله امینه، آقا پوریا اوایل بیماری‌اش بود.

حقوق‌ بازنشستگی‌اش کفاف زندگیش را نمی‌داد.


وقتی این اوضاع سخت و دیدم من شدم، مرد آن خانه

کار کردم و کار کردم.

تا رسیدم به اون آموزشگاه، همان جایی که سرنوشت، زندگی را تغییر داد.

_اگه یه روزی اون دختر و ببینی بهش بر میگردی؟


سوال یهویی‌اش من را به خودم آورد.

نمی‌دانست که من همین الانشم به اون دختر برگشتم.

اما با این تفاوت که دیگر قلبم مثل قدیم، به عشقش نمی‌تپید.


_میدونی چیه، میگن مرز بین عشق و نفرت به فاصله‌ی یه تار مویه،

وقتی یه آدم نفرت و به جای عشق بهت هدیه میده

هیچ وقت، دیگه هیچ وقت جایی در قلبت نخواد داشت...


***

یک هفته مانده به عید بود و تمام خیابان های شهر شلوغ...

پشت ترافیک سنگین گیر افتاده بودم و مادرم مدام تماس می‌گرفت که زودتر به خانه بروم.


امشب دو تا عمه‌هایم خانه‌ی ما دعوت بودند. نمی‌دانم دلیل این مهمانی یهویی چی بود.


اما هر چه که بود مطمئنن به امیر و سیمین بر می‌گشت. آخه چند روزی بود که خانواده ها گیر داده بودنند

هر چه زودتر عروسی بگیرند.


بعد از چندی بالاخره به خانه رسیدم.

کفش هایم را کنار پادری در آوردم و وارد شدم.


خانه آنقدر شلوغ بود و همه مشغول کپ و گفت بودنند که در کل متوجه‌ی حضور من نشدند.


جلوتر رفتم‌ و با صدای رسا سلام کردم.

همه با خوش رویی جوابم را دادند.


نگاهم به چهره‌ی برافروخته‌ی سیمین افتاد. تو خودش بود و توجهی به جمع نداشت.


romangram.com | @romangraam