#بازیچه
#بازیچه_پارت_124


مدت ها ذهنم را درگیر کرده بود بپرسم.

همان سوالی که قبلا جوابش سر بالا بود

_کارن مطمئنم به سختی دانشگاه قبول شدی، چرا ترک تحصیل کردی؟


نگاه کوتاهی حواله‌ام کرد.

_بعد از اینکه دانشگاه قبول شدم. اومدم تهران،سه سال تمام با هر سختی که بود درس خوندم.

اما تو این سه سال قلبم بدجور اسیر نگاه یه دختر شد.


پس کارن هم تجربه‌اش کرده بود. درست مثل من، هر چند که ته همه‌ی این عشق و عاشقی ها نرسیدن بود.

_پدرم سال آخر درگیر بیماری سختی شد. من با اون دختر وارد رابطه شدم.


اوایل همه چی خوب پیش می‌رفت اما اون بهم فهموند که در حدش نیستم.

ته نگاهش یه جوری بود. خیلی سنگین، آنقدر که خود به خود وادارت می‌کرد.

ازش نگاه بگیری.


بعد از کمی مکث ادامه داد

_ با اوج گرفتن بیماری پدرم، خانوادم مجبور شدن به تهران بیان.

من شدم مرد خونه، شب و روز کار می‌کردم. دیگه وقتی برای درس خوندن نداشتم.


هم اینکه کی به یه مهندس لیسانسه، که تجربه‌ای هم نداره کار میده

پس بخیال درس خوندن شدم.

درست می‌گفت،کاملا حق با کارن بود.


تو حیطه‌ی کاری ما سخت برای یه مهندس بی تجربه کار پیدا می‌شد.

تهش یا مدرک فوق لیسانس میخواستند یا اینکه باید پارتی کلفتی داشته باشی.

_چطور خواننده شدی؟


_خب من شبا تو سوپر مارکتی کار می‌کردم.

و صبح تا ظهر تو یه آموزشگاه موسیقی کارای ثبت نام و انجام میدادم. یه روز...


صدای گوشی‌اش در آمد و حرفش را نصفه قطع کرد. نگاهی به صفحه انداخت.

بدون جواب دادن رد تماس داد و گفت

_مسعود مزاحم بود


لبخند کم جانی روی لبم نشست.

_یه روز صاحب اون آموزشگاه که از اساتید برجسته‌ی موسیقی بود.

بهم پیشنهاد داد. گیتار و یاد بگیرم و به عنوان استاد مشغول بشم. اول رد کردم.


اما وقتی فهمیدم حقوقش خوبه شروع به یاد گیری کردم.


نگاهش را به آسمان دوخت و دم عمیقی گرفت

_ کم کم به موسیقی و خوندن علاقه مند شدم و با کمک استاد حسینی اولین آهنگم و بیرون دادم.


اون زمان فکرشم نمی‌کردم که اینقدر معروف بشم و به اینجا برسم.

لبم را تر کردم و گفتم:

_خوشحال برات کارن، تو با این همه سختی مستحق چنین جایگاهی بودی


romangram.com | @romangraam