#بازیچه
#بازیچه_پارت_123

یکه خورده از پشت میز بلند شدم و سیمین و با کارن تنها گذاشتم.

همینکه وارد سرویس شدیم ترانه آشفته لب باز کرد و گفت:

_افرا متوجه شدی کارن کمی شبیه به کیانه؟


یکه خورده و با لکنت پرسیدم

_منظ...ورت چ..یه ت..رانه

عمیق به چشم هایم خیره شد و مردد پرسید


_چون به کیان شباهت داره، بهش علاقه داری؟

_چی؟ معلومه که نه...


نزدیکم شد و بازویم را نوازش کرد

_افرا من نمیخوام دوباره اشتباه گذشته رو تکرار کنی، چون تحمل ندارم ناراحتی تو ببینم. این دفعه قول بده خوشبخت بشی

لبخند عمیقی روی لبم نشست.

_من همین الانشم خوشبختم چون بهترین دوستا رو دارم


خورشید نم نمک طلوع می‌کرد و آسمان رو به تاریکی می‌رفت. سکوت عمیقی بینمان حاکم بود.

بعد از رفتن ترانه و سیمین، به دور از شلوغی روی نیمکتی نشسته بودیم.


کارن غرق شده نگاهش را به رو به رو دوخته بود.

_از این بالا همه چی قشنگه میدونی چرا؟ چون شهر زیر سلطه‌ی توئه انگار کلش تو مشتته

لب باز کردم و پرسیدم

_قدرت و دوست داری؟


دستی به چشمان قرمز شده‌اش کشید

_دروغ چرا عاشق قدرتم، اون اوایل که معروف شده بودم. خیلی خیلی ازش لذت می‌بردم.

میدونی حس قابل وصفیه اینکه ته ته زمین باشی و یهو برسی به اون بالا بالا ها...


هوا کمی سرد بود. دستان یخ زده‌ام را بند جیب پالتویم کردم و زمزمه وار گفتم:

_اما وقتی بالا باشی و برسی به ته ته، اونوقت که همه چی برعکسه برات


با بوت هایش روی زمین ضرب گرفت

_آره درسته، وقتی اون بالا بالا هستی دیگه هیچوقت نمیخوای جایگاه تو از دست بدی.

همیشه مصممی به هر طریقی که شده حفظش کنی


بازدمم را عمیق بیرون دادم. اما من خوب توانسته بودم خودم و با این پایین وقف بدم. حتی الان آرامش بیشتری نسبت به قبل داشتم.

_از خانوادت برام بگو کارن...


نگاهش را به دستان قلاب شده‌اش دوخت و لب زد

_پدرم معلم بود. زندگی شاهانه‌ای نداشتیم در حد اینکه شکممون سیر بشه

میدونی من اصالتا کردستانی‌ام اما مادرم گیلانیه، یه خواهر کوچیک تر از خودم دارم. و پدرم یک سال و نیمه که فوت شده


سکوت پیشه کرد غم عجیبی در چشمانش نشست.

_خدا رحمتشون کنه

ممنونی آرام زیر لبش زمزمه کرد.

دوست داشتم از این بحث ناراحت کننده دورش کنم و سوالی که


romangram.com | @romangraam