#بازیچه
#بازیچه_پارت_122


صندلی کنارم را کشید و لب زد

_جانم عزیزم


چشم غره‌ی نامحوسی بهش رفتم و گفتم

_اینجا چیکار میکنی؟


نگاهش روی فنجان قهو‌ه‌ی جلویم نشست

_تو که از قهو‌ه‌ی خالی متنفر بودی؟ حالت و بد می‌کرد

دستپاچه لبخند مسخره‌ای روی لبم نشاندم و فنجان قهوه را سمت ترانه سوق دادم

_اشتباه شده اون آیس پک مال منه


ابروهای خوش فرمش متعجب بالا پرید. بدون توجه ازش چشم گرفتم.

حرصی به چهره‌ی ناراضی ترانه چشم دوختم. نگاه نگاه همین چند لحظه پیش بهم تعارف می‌کرد و حالا داشت آبرویم را می‌برد. و رسوایم می‌کرد.


چشمانم را در حدقه چرخاندم و گفتم:

_مگه نه ترانه

به خودش آمد و به لبانش تکانی داد

_آره آره اشتباه شده


همه سکوت پیشه کرده بودیم. فضای خفتان آوری بود.

از دست کارن بی نهایت شاکی بودم. از اینکه دم به دقیقه تعقیبم می‌کرد.


حس خوبی نداشتم. باید مفصل راجب این موضوع باهاش حرف می‌زدم.

سیمین و ترانه معذب شده، مثل دو تا دختر خوب نشسته بودند انگار نه انگار که تا ده دقیقه پیش این میز روی هوا بود.


نگاه های خیره‌ی سیمین به کارن خنده دار بود.


آخه سیمین جز اون دخترایی بود که آرزو داشتند. حتی یک بارم که شده کارن و ببینند.

_خانما چیزی می‌خورید؟


ترانه و سیمین همچنان با گردن های کج شده مثل خنگولا خیره‌ی کارن بودند.

کارن خودش را نزدیکم کرد و کنار گوشم پچ زد

_دوستات حالشون خوبه؟


_خوبن جای نگرانی نیست فقط از دیدن‌تو کمی شوکه شدند. درست عین خودم

لبخند کجی روی لبش نشست

_منو بگو از تمرینم‌ گذشتم بیام تو رو ببینم


با حالت دلخور ازم رو گرفت و سوالش را دوباره تکرار کرد. این دفعه سیمین و ترانه با پرویی دعوت کارن را رد نکردند و سفارش دادند.


کمی بعد با مزه پرونی های کارن، سیمین و ترانه یخشان باز شد و با کارن خودمانی شدند.

گارسون سفارش ها را روی میز گذاشت. ترانه رو بهم‌ گفت:

_افرا میتونی سرویس بهداشتی رو بهم نشون بدی؟


از این سوالش متعجب شدم اولین بارمان نبود که به این کافه می‌آمدیم همینکه آمدم لب باز کنم.

چشم و ابرویی برام آمد.



romangram.com | @romangraam