#بازیچه
#بازیچه_پارت_121

_بهتره که بریم


خسته به بخار قهوه‌ام خیره شده بودم. آنقدر راه رفته بودم پاهایم گز گز می‌کرد.

ذهنم شدید درگیر شده بود. از دیروز خبری از کارن نبود. حتی یه مسیج ساده...


بی خیال و خونسرد بودنش را دوست نداشتم. هنوز هیچی نشده، از به زبان آوردن علاقه‌ام بهش پشیمان بودم.

_چته تو فکری؟ بیا یکم از این بخور سر حال میشی


نگاهم روی آیس پک شکلاتی روبه رویم کشیده شد. بی اشتها ممنونی زیر لب زمزمه کردم.


سیمین آیس پک ترانه را به طرف خودش کشید و گفت:

_ولش کن اونو، به من تعارف کن


ترانه سریع آیس پکش را سمت خودش کشید و جواب داد

_کوفت بخوری، خوبه الان یدونه کامل و خوردی نترکی یه وقت

سیمین تهدید وار چشم و غره‌ای به ترانه رفت.


به نظرم باید باهاشون در مورد رابطه‌ی خودم و کارن صحبت می‌کردم.


ما هیچ وقت از هم چیزی را پنهان نمی‌کردیم.

_بچه ها میخوام درباره‌ی موضوع مهمی باهاتون حرف بزنم


دست از بحث کردن کشیدن و کنجکاو شده به من زل زدند. دم عمیقی گرفتم و لب باز کردم

_من دیروز خیلی یهویی به کارن ابراز علاقه کردم


سیمین ناباور به لبانش تکانی داد

_نه بابا، افرا شوخی که نمیکنی

دستم را دور فنجانم قلاب کردم

_معلومه که نه


ترانه شوکه شده به سمتم متمایل شد

_خب چطوری یعنی، اونم بهت ابراز علاقه کرد؟

لبم را تر کردم. و تمام اتفاقات این دوهفته‌ای که گذشت و شرح دادم.

_خلاصه تو فروشگاه گفت تو عاشق کس دیگه‌ای منم نتونستم علاقه‌ای که بهش دارم و پنهون کنم.


ترانه و سیمین همچون ربات به پشت سرم زل زده بودند و حرفی نمی‌زدند.

عصبی از سکوتشان دستانم را آرام روی میز کوباندم و گفتم

_چتونه شما دوتا، چرا خشکتون زده؟


ترانه با چشم و ابرو بهم اشاره می‌کرد. متوجه‌ی منظورش نشدم. و


بی اعتنا لب زدم

_حالا نمیدونم کار درستی کردم یا نه، یکم پشیمونم...

با صدای بم و آشنایی که کنار گوشم شنیدم یه متر به هوا پریدم

_برا پشیمونی خیلی دیره، رفته رفته بساط عروسی در پیش داریم خانوم‌...


شاکی دندان هایم را روی هم چفت کردم و اسمش را صدا زدم

_کارن؟

romangram.com | @romangraam