#بازیچه
#بازیچه_پارت_119


_خب چرا؟


رد اخم روی پیشانی‌اش نشست

_گیر داده بود به رژ قرمزم، گفت یا پاکش کن یا نیا تو جلسه

خندم و به زور کنترل کردم‌.

_منم جلوی همه‌ی کارمنداش سرش هوار کشیدم و گفتم به تو ربطی نداره چیکاره صنمی، اونم اخراجم کرد


خب مثل اینکه حق با سیمین بود. اینبار حسابی قضیه جدی به نظر می‌رسید.

آرش احمدی، جون ترین استاد دانشگاهمان بود. با اینکه دخترای زیادی براش سر و دست میشکوندن.

اما از همان اول دلش بند ترانه شده بود.


به هر طریقی که بود ترانه را سمت خودش می‌کشید. آخرشم با تاسیس کردن شرکتش به ترانه پیشنهاد کار داد.


_یعنی نمیفهمی همه این گیر دادنا از روی علاقست، چرا یه فرصت بهش نمیدی ترانه؟

سیمین هم اغواگرانه لب زد:

_یه فرصت کوچیک، آرش پسر خوبیه


امیر تکیه به چهارچوب داده بود. و بی تفاوت به بحث مان گوش می‌داد.

چند لحظه تحت تاثیر حرف هایمان قرار گرفت و به فکر فرو رفت. اما بعد لج کرده از کنارمان گذشت و بحث و عوض کرد

_میرم آب بخورم


ناامید رو به سیمین سر تکان دادم و گفتم:

_من میرم آماده شم


بعد از حدود نیم ساعت با نشاندن آرایش ملایمی روی صورتم، کیفم را برداشتم و از اتاقم خارج شدم.


صدای خندهایشان در خانه می‌پیچید. انگار نه انگار که تا نیم ساعت پیش بینشان دعوا بود.


ترانه با سماجت نظر امیر را درباره‌ی اینکه کدامشان امروز خوشگل تر شدند و می‌پرسید.


چند قدم برداشتم و وارد آشپزخانه شدم و گفتم:

_این سوال پرسیدن نداره خوب معلومه که من


نگاه هر سه‌شان روم نشست. امیر چینی به چهره‌اش داد و لب زد

_اه اه اعتماد به سقف، نه تو نه ترانه، فقط خانوم خودم از دوتاتون خوشگل تره


من و ترانه کپ کرده و مبهوت نگاهمان دورانی روی امیر و سیمین می‌چرخید.

سیمین خجالت زده و با گونه‌های رنگ گرفته لبخند زیبایی روی لب نشانده بود.


امیر قلوپ آخر چایی‌اش را خورد و از پشت میز بلند شد و لپ سرخ شده‌ی سیمین را کشید

_خوش بگذره بهت خوشگله


دستانم را باز کردم و عمیق نفس کشیدم. نگاهم را به آسمان خاکستری و گرفته دوختم.

_ یعنی امکان داره حس امیر، نسبت به سیمین تغییر کرده باشه؟


به پشت چرخیدم. ترانه منتظر به لبانم چشم دوخته بود و سیمین به نقطه‌ی نامعلومی خیره شده بود.

انگار متوجه‌ی سوال ترانه نشد.



romangram.com | @romangraam