#بازیچه
#بازیچه_پارت_118


از اون طرف صدای ترانه به گوشم رسید

_میریم بام


باشه‌ی گفتم و تماس و قطع کردم.

نگاهم را دور تا دور سالن سوت و کور خانه چرخاندم. به طرف آشپرخانه رفتم.


و مشغول چیدن میز صبحانه شدم.

لیوان چایی‌ام را روی میز گذاشتم و پشت میز نشستم و مشغول خوردن شدم.

_صبح بخیر تک خور خانم


نگاهی کوتاهی بهش انداختم

_صبح بخیر فکر کردم نیستی خونه


صندلی را کشید و پشت میز نشست

_نه خواب بودم هنوز خستگی دیروز تو تنمه، مامان و بابا کجان؟


لقمه‌ای برای خودم گرفتم

_چرا خسته، مگه دیروز بهت خوش نگذشت


چهره‌اش را بی تفاوت بهم دوخت. و شانه‌ی بالا انداخت

_خوب بود

چه سریع منظورم و گرفت. دوست داشتم بیشتر اذیتش کنم

_خانم معلم چطور بودن؟


برق قشنگی میهمان تیله های خاکستری‌اش شد

_ایشونم خوب بودن

آیفون به صدا در آمد. امیر با ابروهای بالا رفته پرسید

_کیه این وقت ظهر؟


از پشت میز بلند شدم و جواب دادم

_ترانه و سیمین


چندی بعد صدای جیغ جیغشان در خانه پیچید

ترانه با صورتی سرخ شده عصبی توضیح می‌داد

_چرا نمیفهمی تو، مرتیکه همش بهم زور میگه همش سخت میگیره از دستش خسته شدم.


سیمین بلند تر از ترانه تو صورتش غرید و گفت:

_احمق اون رئیسته، چرا نمیفهمی هر چی میگه باید بگی چشم، خوب شد حالا اخراج شدی...


جلو تر رفتم و بینشان قرار گرفتم

_چه خبرتونه؟ سیمین تو چرا حرص میخوری؟ این روزی هزار بار اخراج میشه


آخرشم آرش میاد منت شو میکشه برمیگرده سر کارش

_نه افرا این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست، رسما زده پسره رو ترکونده


با چشمانی شاکی به ترانه زل زدم و سوالی نگاهش کردم. حق به جانب لب زد

_حقش بود مرتیکه‌ی گوریل، نمی‌ذاشت تو جلسه شرکت کنم

romangram.com | @romangraam