#بازیچه
#بازیچه_پارت_117

_برای اومدن خونه‌ی دایی‌م باید به تو جواب پس بدم؟


پوزخند صدادارم جریحه دارش کرد

_نقشه هات برای به دست آوردن من خوب پیش میره، مخصوصا با مظلوم نمایی دیشبت


حرفش رسما آتیشم زد. چرا اینقدر به خودش اعتماد به نفس داشت مگه کی بود؟


با چهره‌ی خونسرد لب باز کردم

_کمتر برای خودت رویا بباف، از کجا اینقدر مطمئنی که تا حالا کسی قلب منو تصاحب نکرده؟


مشکی نافذ نگاهش رنگ ناباوری به خودش گرفت

_مطمئنم کسی تو زندگیت نیست

شانه بالا انداختم

_چرا نباید باشه؟

چهره‌اش درهم شد و با چشمانی ریز شده پرسید

_کی هست حالا؟ اینم فراری ندی مثل قبلیا


دستانم مشت شد. نگاهم را بالا آوردم و محکم گفتم:

_نترس اونقدر عشقم نسبت بهش عمیق هست که نمی‌تونی تصورشو بکنی

همانطور که از کنارم می‌گذشت لب زد:


_خوشبخت بشی دختر دایی، هر چندم فک نکنم وجدانت تا آخر عمر بابت قلب هایی که شکستی آروم بشه...

***

کسل از خواب بیدار شدم. کش و قوسی به بدنم دادم و نگاهم را روی ساعت کشاندم.


از اینکه تا لنگ ظهر خوابیده بودم هیچ تعجب نکردم. امروز جمعه بود و روز تعطیل...


دیشب عمه با آرمان تا دیروقت مهمانمان بودند. عمه از هر راهی استفاده کرد تا ما به هم نزدیک شویم.

نمی‌دانست کار ما از نزدیک شدن گذشته...


سرم و به چپ و راست تکان دادم و بخیال فکر کردن راهی حمام شدم و دوش کوتاهی گرفتم.

مشغول خشک کردن موهای بلند و فرم شدم. بعضی اوقات به سرم می‌زد تا از بیخ کوتاه‌شان کنم.


مراقبت ازشون واقعا دشوار بود.

سشوار را خاموش کردم. صدای گوشی‌ام در اتاق پیچید.

به طرف پاتختی رفتم و به صفحه‌اش نگاهی انداختم و جواب دادم

_جانم سیمین


جیغ کر کنندش تو گوشم پیچید:

_جانم و زهرمار، ده دفعه زنگ زدم کجایی


دستم را بند موی سرکش روی صورتم کردم و به پشت گوشم هدایتش کردم

_ موهام و سشوار می‌کردم متوجه نشدم


_بپوش با ترانه داریم میایم دنبالت


همانطور که از اتاقم خارج می‌شدم پرسیدم:

_برا چی؟

romangram.com | @romangraam