#بازیچه
#بازیچه_پارت_116
محاله من عاشق اون دختر باشم.
محاله...
اما همچین بدم نشد. خاله امینه تنها با این فکر که، دوباره من و افرا به هم برمیگردیم. راضی میشه نقش مادرم را بازی کند.
از پشت میز بلند شدم. و به سمتش رفتم.
بیهوا بغلش کردم و عمیق عطر تنش را بو کشیدم. بوی مادرم را میداد.
_شاید حرف تو درسته، شاید فقط اون دختر بتونه قلب سیاهم و به زندگی برگردونه
آرام از آغوشش بیرون آمدم. از این کوتاهی یهوییام کمی جا خورد.
_برام مادری میکنی خاله؟
بازدمش را عمیق بیرون داد
_تو عین پسر نداشتمی، این چه حرفیه؟ من باید چیکار کنم عزیز خاله...
لبخندی عمیق روی لبم شکل گرفت. مثل اینکه امروز من خوش شانس ترین آدم جهان بودم.
***
(افرا)
تا کمر درون صندوق عقب ماشینم خم بودم. به سختی کیسههای خرید را برداشتم.
ماشین غول پیکری کنارم پارک کرد. بی توجه همینکه آمدم قدمی بردارم
_افرا عمه
چشمانم را محکم روی هم فشردم. وایی خدا حداقل امروز نه، یه امروز و حال خوبم و بد نکن...
_افرا جون عمه
مثل اینکه دعا هایم بی اثر بود و واقعا عمه نسرینم بود که اسمم را صدا میزد.
با شانه های پایین افتاده به سمتش برگشتم و لبخند کم رنگی روی لبانم نشاندم.
آرمان مغرورانه کتش را روی دستش انداخته بود و نگاهم میکرد.
دلیل حضورش را آن هم به خانه یمان نمیفهمیدم. دیشب که مصر بود من را تا ابد نبیند.
_سلام عمه جون
با خوش رویی تمام جواب سلامم را داد. و آشکار به بازوی آرمان کوبید تا کمکم کند.
آرمان غضبناک به سمتم آمد و تمام کیسه های خرید را از دستم چنگ زد
_زحمت نشه پسر عمه
پسر عمه را با غیظ تلفظ کردم. حق به جانب آرام زمزمه کرد
_فعلا که زحمت شده
کلید تو قفل چرخاندم و به رسم احترام کنار در ایستادم تا اول عمه وارد شود.
عمه خوش خوشان حیاط را گذراند و بدون توجه به ما وارد خانه شد.
حرفی روی دلم سنگینی میکرد. تا به زبان نمیآوردمش آرام نمیشدم.
_دیشب مصر بودی من و نبینی، چی شده امروز سر از خونمون در آوردی؟
صورتش را مماس با صورتم قرار داد و لب زد
romangram.com | @romangraam