#بازیچه
#بازیچه_پارت_115
یکی از کیسههای خریدش را برداشت و به طرف سینک رفت.
_مدرست، امروز یه جشن خیریه دارن دیرتر میاد
صندلی میز ناهار خوری را عقب کشاندم و نشستم. بدون مقدمه لب باز کردم و گفتم:
_خاله یه خبر خوب برات دارم
_خیره پسرم
_خیره، عروسی در پیش داریم
یکه خورده با سیب در دستش برگشت
_چی گفتی پسرم، با من پیرزن که شوخی نمیکنی
خندهی آرامی کردم و لب زدم
_نه کاملا جدیم
چهرهی درهم رفتهاش به یکباره باز شد و با خوشحالی پرسید
_مبارکه پسرم پس بالاخره سر عقل اومدی حالا این دختر
خوشبخت کی هست؟
لبم را زیر دندانم کشیدم و مکث کردم. قسمت سخت ماجرا همینجا بود
_افرا...
سیب در دستش روی زمین افتاد و چرخ خوران وسط آشپزخانه ولو شد.
نگران به سمتم آمد و صندلی روبهرویم را بیرون کشید
_باز دنبال چه آتیشی هستی پسرم، نکن چرا خودتو اینقدر عذاب میدی؟
به دستان قلاب شدهام چشم دوختم
_باید تاوان شو پس بده، فقط اینطوریه که آروم میشم
دستانش را همدردانه روی دستانم گذاشت و گفت:
_فکر میکنی با این کارت مادرت خوشحال میشه، نه اون راضی نیست خودتو تو دردسر بندازی
دستم را فشرد و ادامه داد:
_رها کن گذشته رو، الان زندگی خوبی داری. به اون دخترم کاری نداشته باش بزار زندگی شو بکنه
_داری از قاتل خواهرت طرفداری میکنی؟
اخم درهم کشید و دلخور از پشت میز بلند شد و خودش را
مشغول کیسه های خریدش کرد
_قلبت سیاه شده پسرم، من تو رو بهتر از هر کس دیگهی میشناسم سالهاست همدم درد و غمتم ولی این راهش نیست
دستی به صورتم کشیدم و موهای سرکشم را به بالا هدایت کردم
_بزار تموم کنم این عذاب و، همراهم باش و برام مادری کن
بدون آنکه سمتم برگردد مردد لب زد:
_تو هنوز دوستش داری، هنوزم که هنوزه دلت گیر اون دختره
به فکر فرو رفتم. عین این جمله را شنیده بودم آن هم از روانپزشکم...
چطور نفرت چشمانم را نمیدیدند و قضاوتم میکردند.
romangram.com | @romangraam