#بازیچه
#بازیچه_پارت_114
تا منو از کینه و نفرت دور میکرد. تا قلب سنگم و نرم میکرد.
قاب عکس را سر جایش برگرداندم. نگاهم روی عکس خانوادگی خاله امینه نشست.
من به این خانواده مدیون بودم. خصوصا به آقا پوریای خدا بیامرز
خاله امینه هم درست مثل مادرم زندگی سختی را گذرانده بود. مادرم همیشه و همیشه دلتنگ تنها خواهرش بود.
هفت هشت سال پیش وقتی که آوارهی کوچه و خیابان شدم. وقتی که داغدار عزیز ترین فرد زندگیم بودم.
این خاله امینه و شوهرش بود که بدون قضاوت کردن بهم جا و مکان دادند.
آقا پوریا تو این چند سال هیچ وقت سربار بودنم را به رویم نیاورد.
تقریبا یک سال و خوردهای میشد که بر اثر بیماری فوت شده بود.
مرد خوب و بااحترامی بود.
هیچ وقت آن روزی را که مادرم از خرید برگشت و یادمنمیرود. از خوشحالی اشک شوق به چشمانش نشسته بود.
وقتی دلیلش را پرسیدم. خبر از دیدن تنها خواهر گمشدهاش را داد. آن روز من هم به معنای واقعی برای مادرم خوشحال شدم.
چون مادرم بعد از سالها به تنها آرزویش رسیده بود.
بار ها و بار ها وقتی دلتنگ خالهام میشد. داستان جداییشان را برایم تعریف میکرد.
خالم و آقا پوریا که معلم روستای کوچکشان بوده، دیوانه وار عاشق هم میشوند.
اما پدر بزرگم سخت با ازدواجشان مخالفت میکند. دلیلش هم خاستگاری پسر بردارش از خالم بوده.
آقا پوریا و خالم پنهانی ازدواج میکنند و تصمیم به فرار میگیرند. و هیچ وقت به روستا بر نمیگردند.
این وسط مادرم مجبور به ازدواج با پسر عمویش( پدرم) میشود.
مادرم میگفت، هر چند ازدواجشان اجباری بوده اما زندگی خوب و خوشی را با هم میگذراندن.
پدرم ماهیگیر بوده. زمانی که من تنها دوسال داشتم تو یه روز بارانی به دریا میرود و هیچ وقت برنمیگردد.
بعد از فوت پدرم، مادرم برای رفاه من سخت کار میکرد.
تنها خواستهاش از من درس خواندن و موفق شدن بود.
حیف که نشد این روز هایم را ببیند.
_پسرم کارن کی اومدی؟
با صدای خاله از فکر بیرون آمدم. و سمتش چرخیدم.
با دستانی پر لنگان لنگان سمت آشپزخانه میرفت. پا تند کردم و کیسه های خریدش را گرفتم و گفتم:
_سلام امینه بانو خسته نباشی، تو که خرید داشتی چرا به خودم نگفتی؟
لبخند با محبتی روی صورت چروکیدهاش نشاند.
_پسرم خریدی نبوده یکم خورده ریزست، کارت چطور پیش میره؟
انگشتم را گوشهی چشمم کشیدم. نمی دانستم چطور باید خاله امینه را راضی میکردم.
_خوبه خوب پیش میره، هستی کجاست؟
romangram.com | @romangraam