#بازیچه
#بازیچه_پارت_113
_تو پشیمون شو، ولی من جدی جدی به جای هردومون دوستت دارم...
(کارن)
رو به روی ساختمان پنج طبقهای توقف کردم. جعبهی شیرینی را برداشتم و از ماشینم پیاده شدم.
دم عمیقی گرفتم.
باید از افرا ممنون باشم امروز روزم و ساخت. و منو یه پله دیگه به هدفم نزدیک تر کرد.
کلید و از جیبم بیرون آوردم و تو قفل چرخاندم.
به سمت آسانسور رفتم و طبقهی پنجم را لمس کردم.
تکیه به کابین دادم و به ملودی ملایم پلی شده گوش سپردم.
حس میکردم بعد از سالها آرامش از دست رفتهام،به وجودم بر میگشت.
آنساسور ایستاد. قدم برداشتم و وارد خانه شدم.
نگاهم را دور تا دور سالن بزرگ خانه چرخاندم. نه خبری از خاله امینه بود نه هستی...
جعبهی شیرینی را روی کانتر گذاشتم.
بوی خوش غذا مشامم را نوازش کرد و معدهی خالیم را مالش
خسته به طرف کاناپهی وسط سالن رفتم و ولو شدم.
چشمانم را بستم. از یادآوری آنچه که امروز گذشت. لبخند عمیقی روی لبم شکل گرفت.
اعتراف میکنم که شوکه شدم. هیچ انتظارش را نداشتم که افرا به این زودی قبولم کند.
اما باید احتیاط میکردم. امروز یه آن سوتی وحشتناکی دادم.
ذهنم آرام و قرار نداشت. مدام حوالی دو تیلهی سبز رنگ میچرخید.
امروز بعد از سالها، دوباره با ابراز علاقهاش ضربان قلبم را به بازی
گرفت.
حسی شیرینی بود. اینکه برای بار دوم هم عاشق من شده بود.
هر چند که بار اول...
عصبی از فکر های پوچ و تو خالیام چشمانم را باز کردم و نگاهم را به سقف دوختم.
من داشتم چیکار میکردم؟
داشتم با احساساتش بازی میکردم؟ دقیقا عین خودش...
هیچ وقت تو عمرم اینقدر کثافت نبودم.
اما اون دختر حقشه، اون دختر بیشتر از اینا حقشه...
کلافه از روی کاناپه بلند شدم.
عصبی به موهایم چنگ زدم لحظهای نگاهم روی قاب عکس های روی میز نشست.
چند قدم بلند برداشتم. دستم لرزان روی یکی از عکس ها نشست.
با دلتنگی به صورت خندانش چشم دوختم. کاش الان بود، کاش الان بود و من اینقدر تنها نبودم.
کاش الان بود.
romangram.com | @romangraam