#بازیچه
#بازیچه_پارت_112

جفت ابرویم بالا پرید. سعی کردم موضعم را حفظ کنم.

سکوت پیشه کردم.

و بی توجه به حرفش به راهم ادمه دادم.

با قدم هایی بلند خودش را بهم رساند

_اگه پس بگیری وسط همین فروشگاه دست به خودکشی می‌زنم. بعد ناخواسته قاتل میشی هاا


شانه‌ای بالا انداختم و گفتم:

_تو خودتو کشتی به من چه؟ من چیکارم

_چی چیو چیکاره‌ای؟ الکی که نیست با احساسات یه پسر بیست وهشت نه ساله بازی کنی

تمام حرف هایش رنگ شوخی داشت. کل کل کردن باهاش رو


دوست داشتم.

_تو فرض کن سو تفاهم بوده


نگاه وحشتناکی حواله‌ام کرد. و چهره‌اش جدی شد.

پوف کلافه‌ای کشیدم و چشمانم را در حدقه چرخوندم و گفتم:

_شوخی کردم، تا حالا به این پی بردی که دو شخصیتی هستی؟

_دو شخصیتی؟


رک و بی پروا لب باز کردم

_آره، مثلا بعضی اوقات یه آدم مهربون و شوخ طب و با احساسی

بعضی اوقاتم با یه حرف قاطی میکنی و ترسناک میشی و رفتارت صدو هشتاد درجه تغییر میکنه


چهره‌ی متفکری به خودش گرفت و بعد از چند ثانیه مکث گفت:

_تو دوست داری من چجوری باشم؟ هر طور که تو بخوای میشم

لبخند آشکاری کنج لبم نشست

_خودت باش


چشمانش را روی هم گذاشت و متقابلا لبخند عمیقی حواله‌ام کرد‌.

با کمک کارن کیسه های نایلون را درون صندوق عقب ماشینم قرار دادم.

سوییچ به دست نگاهی بهش انداختم و گفتم:

_خب دیگه من برم، ممنون بابت کمکت


چهره‌ی ناراضی به خودش گرفت


_بری؟ نظرت چیه یه جشن کوچیک بین خودمون بگیریم.

_چه جشنی؟


دستی به کتش کشید و دکمه‌ی جلویش را بست

_خب نا سلامتی بهم ابراز علاقه کردی دیگه، یه کافی شاپ خوب این دور و برا هست.

تو این هوای سرد یه شیرقهوه‌ی گرم میچسبه

باز شروع کرد.


نه مثل اینکه دست بردار نبود. چه گیریم داده بود به خوردن شیر قهوه

_دیگه دارم جدی جدی پشیمون میشم

سرش را کنار گوشم آورد پچ زد:

romangram.com | @romangraam