#بازیچه
#بازیچه_پارت_111

آره من این مرد و می‌خواستم حتی به اشتباه...

مکثم کمی طولانی شد. قلبم ضربان گرفته بود.

لبانم آرام باز و بسته شد

_یعنی از چشمام نخوندی؟

_چی رو؟


چند قدمی برداشتم. این دفعه من بودم که بهش نزدیک شدم.

تمام جسارتم را جمع کردم و نگاهم را روی تیله های آبیش نشاندم.

دم عمیقی گرفتم و گفتم:

_علاقه‌ی که بهت دارمو


جا خوردی‌اش به وضوح نمایان بود. رفته رفته برق قشنگی میهمان تیله هایش شد.

نمی‌دانم از حرفی که زده بودم. پشیمان می‌شدم یا نه؟


اما این را خوب می‌دانستم که تصمیمم برای دوست داشتنش جدی بود.


من هم حق زندگی داشتم. تا کی قرار بود برای گذشته‌ای که گذشته بود غصه بخورم.



خودم و سرزنش کنم.

از این و اون نیش و کنایه بشنوم.

دیگه وقتش بود. همه چی رو به دست فراموشی بسپارم. وقتش بود یه زندگی جدید بسازم.


وقتش بود به آرامشی که سالها ازم دزدیده شده بود، برگردم.

کارن همان مردی بود که قلب یخ زده و بی روحم را گرم کرده بود و بهش روح بخشیده بود.

نگاه تب دارش رنگ شیطنت گرفت و لبخند جذابی روی لبانش نشست.

_انتظارشو نداشتم


راست می‌گفت خودم هم انتظار ابرازش را نداشتم. حرفم، تصمیم آنی قلب عاشقم بود.

خودم را به کوچه‌ی علی چپ زدم و پرسیدم

_انتظار چی رو


انگشتش را زیر لبش کشید انگار خنده اش را کنترل می‌کرد

_انتظار اینکه وسط فروشگاه ازم خاستگاری کنی، فقط انگشترش کم بود.


چشمان گرد شده و غضبناکم را تهدید وار بهش دوختم

_که من ازت خاستگاری کردم آره؟


سرش را چند بار به معنی تایید حرفم تکان داد.

با حرص به طرف سبد خریدم رفتم. دسته‌اش را گرفتم و به جلو هدایتش کردم.


همانطور که با غیظ از کنارش رد می‌شدم لب زدم:

_پشیمون شدم حرفم و پس می‌گیرم

خنده‌ی بی صدایش از دیدم پنهان نماند.

صدایش در گوشم پژواک شد

_جرئت شو نداری



romangram.com | @romangraam