#بازیچه
#بازیچه_پارت_110



حرف بی ربطش آب روی آتش بود خامم کرد، زبانم را بست.

نگاه داغش چشمانم را هدف گرفت.


سریع به پشت چرخیدم و خودم را با شیشه های نوتلا مشغول کردم.

به یک باره حرف آقای رحیمی به یادم آمد. همانطور که یکی از شیشه ها را داخل سبد می‌گذاشتم گفتم:

_لطفا دیگه برام گل نفرست


زیر چشمی می‌پایدمش، کلافه وار دستانش را بند موهای لختش کرد و پرسید

_چرا؟ مشکلش چیه


_مشکلش اینه که، تو محل کارم وجه‌ی خوبی نداره هر روز برام گل بفرستی، همکارام راجبم بد فک...


چند قدم فاصله را طی کرد و دستش را به معنای سکوت بالا آورد و زمزمه کرد

_بزار همه‌ی دنیا بفهمه که، آخر و اولش مال منی


زمزمه‌های عاشقانه‌اش زیبا بود. لحن گیرایش قلب بی‌قرارم را آرام می‌کرد.

اما هنوز هم با خودم در جنگ بودم. عشقش هنوز هم برایم گنگ و


نامفهوم بود.

اشتباهات گذشته، تصمیم گیری را برایم سخت کرده بود.


لبان خشک شده‌ام را باز کردم و گفتم:

_کارن من هیچی در موردت نمی‌دونم، یکم واقع بین باش من با حرفای عاشقانت خام نمی‌شم


حرف زدن برام سخت شده بود. کلافه نگاهم را به اطراف دوختم و زیر لب زمزمه کردم

_من نمی‌تونم بهت اعتماد کنم


پوزخند صدا دارش در گوشم پژواک شد. نگاهم را سمتش کشیدم.

رنگ چشمانش تیره شده بود. و بوی دلخوری می‌داد. نفسش را آه مانند بیرون داد.

_منم دنبال همچین فرصتی بودم. فرصتی برای حرف زدن، ولی قبلش دوست داشتم، عشق و علاقه‌ای که بهت دارم و ببینی.

اما تو...


دستی به صورتش کشید و موهای سرکش روی پیشانی‌اش را به بالا هدایت کرد.

با چهره‌ی برافروخته، بدون کامل کردن حرفش ازم رو گرفت.

حرفم ناراحتش کرده بود، داشت می‌رفت.


نمی توانستم دلخوری‌اش را ببینم. کارای قلبم دیگر دست خودم نبود.


_اما من چی؟


سرش را سمتم چرخاند لب باز کرد و خشدار گفت:

_شاید تو دلت پیش کس دیگه‌ایه...


اون لحظه مزخرف‌ترین حرفی بود که تا حالا تو عمرم شنیده بودم. اگه دلم بند کس دیگه‌ی بود میذاشتم اینقدر بهم نزدیک بشه؟

نه، معلومه که نه...


کارام فقط و فقط یه دلیل داشت. اونم این بود که بهش علاقه داشتم.


romangram.com | @romangraam