#بازیچه
#بازیچه_پارت_109


خداروشکر خلوت بود. به قدم هایم سرعت بخشیدم و به سمت آسانسور رفتم.


سبد چرخدار و پرشده را دنبال خودم می‌کشاندم.

تقریبا نیم ساعتی بود که درگیر خرید کردن بودم. مامان هم قربونش برم.


لیست بلند بالایی نوشته بود. انگار می‌خواست قحطی بیاد.

در حین خرید نگاهم به شیشه‌های نوتلا افتاد. بی درنگ و با نیشی باز شده به آن سمت رفتم.

دستم را به سمتشان بردم.


که حضور ناگهانی مردی را پشت سرم و با اندک فاصله حس کردم.

نفس های داغش گوشم را نوازش کرد و صدایش قلب ترسیده‌ام را آرام

_نمی‌دونستم فرشته‌های بی بالم وجود دارن...


بی اختیار به پشت چرخیدم. چشمانم با دلتنگی روی صورتش نشست.

دو روزی بود که پیدایش نبود.

اعتراف می‌کردم. که این مرد تنها کسی بود که به قلب بی قرارم آرامش را هدیه می‌داد.

تنها کسی بود که ذهن ناآرامم را آرام می‌کرد.

_ترسوندیم کارن


رد کم رنگ اخم روی صورتش نمایان شد.

صورتش را مماس با صورتم قرار داد. و با کنکاش نگاهش را بند چشمانم کرد.

_خوبی افرا؟


گریه کردی؟ چشمات کمی ورم داره،زیر چشمات گود افتاده

یکه خوردم. باورم نمی‌شد.


امروز کارن تنها کسی بود که پی به این موضوع برده بود و یه جورایی حال بدم را از چشمام خوانده بود.

دیشب شب سختی را گذارانده بودم.


حرف های آرمان، تماس های بی وقفه‌ی عمه و ناراحتی پدر و مادرم به خاطر ترک مهمونی

همه همه بهم فشار می‌آوردن.

اما هیچ کس نپرسید که چرا؟

حتی یه نفر چشمای ورم کردم و ندید، حتی یه نفر متوجه‌ی غم تو چشمام نشد.

اما کارن...

_نه چیزی نیست، حساسیته


چهره‌اش را درهم کرد. انگار حرفم را باور نکرده بود.

دستش را با مکث بالا آورد و انگشت شصتش را نوازش وار زیر چششم کشید.

_دروغ نگو، هر وقت گریه میکنی اینطور زیر چشمات گود میفته چی شده؟ اتفاقی افتاده؟


جوری مطمئن حرف زد که انگار سالهاست‌ من‌ را می‌شناسد. شک عجیبی به دلم افتاد.

نگاهم را گنگ و متعجب بهش دوختم.

مظطرب به نظر می‌رسید. مشت دستش را تیک وار باز و بسته می‌کرد.

بعد از کمی مکث سرش را خم کرد و کنار گوشم پچ زد


_چی برات عجیبه؟ اینکه اینقدر دوستت دارم

romangram.com | @romangraam