#بازیچه
#بازیچه_پارت_108


کنجکاو شده چشمانم را ریز کردم

_چه درخواستی؟


از خداخواسته گوشی اش را از جیب کتش در آورد و مسیجی برام فرستاد

_لیست خریدای مامانه امروز لطف کن تو تهیه‌شون کن، من یه کار مهمی برام پیش اومده


کمی مشکوک می‌زد باید ته توی این قضیه را در می‌آوردم

_اونوقت چه کاری؟


انگار حرفم به مزاقش خوش نیامد که اخم در هم کشید و گفت:

_فضولی؟

_باشه من فضول، خودت برو خرید


پوف کلافه‌ای کشید و دستش را لا به لای موهای حالت دارش به حرکت در آورد

_امروز تو مدرسه یه جشن خیریه‌ی کوچیکه، خانم مدیر از منم دعوت کرده، خب زشته اگه دعوتش و رد کنم


زشت بود یا امیر بهانه جور می‌کرد برای دیدن خانم معلم!

حسی خوبی نسبت به این قضیه نداشتم. بیشتر از همه برای سیمین ناراحت بودم.


بدون پرسیدن سوال دیگر باشه‌ای زیر لب زمزمه کردم.

بعد از رفتن امیر به سمت اتاق کارم رفتم تا پالتویم را بردارم.

نگاهم به میز شلوغم افتاد. خب مثل اینکه قبل از رفتن باید این میز و مرتب می‌کردم.


بی درنگ مشغول شدم. چندی بعد تقه‌ی به در خورد

_بفرمایید

آقای رحیمی با دسته گلی بزرگ وارد اتاقم شد. نگاهم نامحسوس روی ساعت دیواری داخل اتاق نشست.

باز هم سر همان ساعت مشخص...


حسی شیرینی، به زیبایی همین لبخند نشسته کنج لبم، به وجودم منتقل شد.

آقای رحیمی دسته گل را روی میز گذاشت. و با چهره‌ی بشاش به گل ها اشاره کرد و گفت:

_خانم مهندس خیره انشالله، خبریه؟


لبخندم را جمع و جور کردم. باید هر چه زودتر این قضیه را تمام می‌کردم.


اینکه هر روز در محل کارم برایم گل می‌فرستاد. پیش آدم های


زیادی از حد کنجکاو یا همان فضول وجه‌ی خوبی نداشت.


با اینکه از دروغ گفتن خوشم نمی‌آمد اما مجبورا با لحنی سرد جواب دادم

_خیر، با دوست صمیمیم قهر کردم به خاطر دلجویی هر روز برام گل میفرسته


تنها حرفی که به ذهنم رسید همین بود. نمی‌دانم دروغم تا چه حد موثر بود.

نگاهش را از گل ها گرفت و همانطور که به سمت بیرون اتاق می‌رفت گفت:

_عجب دوست با سلیقه‌ای دارید. به نظرم هر چه زودتر باهاش آشتی کنید خانم مهندس


بعد از رفتن آقای رحیمی چند نقشه‌ی مانده روی میز را مرتب کردم و دسته گل و پالتویم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم.

نگاهم دور تا دور لابی شرکت چرخید.


romangram.com | @romangraam