#بازیچه
#بازیچه_پارت_107
دست آخر با اصرارهای سیمین، دلم به رحم آمد و جزوهاش را بهش برگرداندم.
که با جواب متاسفم براتوناش مواجه شدیم.
همیشه آرام بود. هیچ وقت عصبانی نمیشد. انگار با بقیه فرق داشت.
شاید هم من اینطور فکر میکردم.
اما بعضی اوقات لجباز و حرص درار میشد.
مثل آن روزی که یواشکی به اتاق برادرم رفتم و ماکتش را برداشتم.
تا ازش ایده بگیرم.
اما بدشانسی آوردم و ماکت از دستم افتاد و داغون شد.
وقتی از کیان برای تعمیر کردنش کمک خواستم. کلاس های دانشگاهش را بهانه کرد و خواهشم را رد کرد.
بعدش من هم حسابی به خاطر ماکت مواخذه شدم. اما با پرت کردنش توی استخر کمی دلم خنک شد.
حالا که فکر میکردم. تمام این اتفاقات، این کل کل ها تنها یه، بهانه بود.
بهانهی برای نزدیک شدن بهش...
من دل داده بودم.
آن هم به پسر سرگارگر باغ پدربزرگم، پسری که برای رویاهاش میجنگید.
پسری که عاشقانه مادرش را دوست داشت.
امشب من فهمیدم، که هیچ علاقهای به آرمان ندارم.
امشب فهمیدم، که عشق رنگ دیگری دارد.
رنگی به شفافیه دریای نگاهش...
***
قهوه به دست پا روی پا انداخته بودم. و خستگی در می کردم.
نگاهم را دور تا دور لابی شرکت چرخاندم.
امروز از صبح چند جلسهی مهم داشتم. و مسئولیت پروژهی جدیدی را به عهده گرفته بودم.
در کل روز پر کاری رو پشت سر گذارانده بودم.
جرئهای از قهوم نوشیدم و لیوانش را روی میز گذاشتم. دست به سمت کیفم بردم و گوشیام را برداشتم.
تقریبا یه ربعی میشد منتظر امیر بودم. دستم روی شمارهاش نشست.
_چطوری خوشگلم
سرم را بالا آوردم و بهش نگاه کردم. عجب تیپی زده زده بود. یه امروز نریده بودمش.
با ابروهایی بالا رفته سوت آرومی زدم و گفتم:
_خسته نباشی، چه خوشتیپ کردی امروز، خبریه؟
خودش را روی کاناپه ولو کرد و چشمانش را بست و زمزمه وار لب زد:
_امروز رسما پاره شدم
یه جورایی از جواب دادن طفره رفت. مشت آرامی به بازویش زدم و بی ادبی نثارش کردم.
چشمانش را با خستگی باز کرد و با لحن چابلوسانه گفت:
_افرا جون، عشق داداش، میشه ازت یه درخواست کوچولو بکنم؟
romangram.com | @romangraam