#بازیچه
#بازیچه_پارت_106
سرم و پایین انداختم و به بوت هایم زل زدم.
_خب حالا که فهمیدی چیکارشم، بگو ببینم تک و تنها تو حیاط چیکار میکردین؟
ترسیده دستم را بند بازوی آرمان کردم. هیچ دلم نمیخواست درگیری این دونفر باعث رفتن خاله عالیه از اینجا شود.
لبان خشک شدهام را تر کردم و گفتم:
_من افتادم زمین کیان کمکم کرد
پوزخند صدادار کیان حالم را دگرگون کرد.
آرمان با نگاه نگرانش سر تا پایم را رصد کرد و پرسید
_الان خوبی عزیزم؟
نگاه کوتاهم در نگاه سرد و کدر کیان نشست زیر لب آره کوتاهی زمزمه کردم.
نمیدانم چم شده بود اما از اینکه کیان فهمیده بود من و آرمان
نامزد هستیم ناراحت بودم.
بی قراری هایم را درک نمیکردم
_عزیزم برو خونه هوا سرده منم میام
چند قدمی برداشتم و کنار کیان مکث کردم و زمزمه وار گفتم:
_معذرت میخوام و ممنونم به خاطر امروز
بغض کرده از کنارش گذشتم. لحن عصبی آرمان در گوشم پژواک شد
_ببین پسرهی گدا زاده، از نامزد من دور شو،فاصله بگیر، وگرنه بد برات تموم میشه
اولین قطره اشک از چشمم چکید. قدم هایم را تند برداشتم تا نشنوم تا کر شوم.
خودم را به اتاقم رساندم و بیصدا تا خود شب گریه کردم و به بهانهی سردرد از اتاقم بیرون نرفتم.
حوالی بامداد نگاهم را منتظر از پنجره به بیرون دوخته بودم. و تا شاید دوباره ببینماش.
تا شاید دوباره برق نگاهش دلم را زیر و رو کند.
خواب از چشمانم فراری شده بود.
مدام در ذهنم کیان و آرمان را با هم مقایسه میکردم.
آرمان چیزی کم نداشت. از پول بگیر تا تیپ و قیافه اما قلبم مدام پسش میزد و چشمان کیان را به یادم میآورد.
هر چه بیشتر فکر میکردم بیشتر به سمت پوچی میرفتم. آن شب همه چی برام روشن شد.
تو این پنج ماهی که کیان به اینجا آمده بود. من مدام با کارهایم آزارش میدادم.
کل کل ما از همان روز اول آشناییمان شروع شد. کیان جلوی همه مظلوم بود و به من که میرسید زبان باز میکرد.
من هم حرصم میگرفت و به هر طریقی که بود برایش جبران میکردم.
مثلا یه روز که دیرش شده بود. کف کفش هایش را روغن کاری کردم که به محض پوشیدنش پخش زمین شد.
و منو سیمین مسخرهوار بهش خندیدیم.
یه روز که داخل حیاط نشسته بود و جزوه به دست مشغول درس خواندن بود.
با سیمین همکاری کردیم و جزوهاش را دزدیدیم.
تا دوساعت تمام، طول و عرض حیاط را یکی کرد تا پیدایش کند.
romangram.com | @romangraam