#بازیچه
#بازیچه_پارت_105

سکوت عمیقی بینمان حاکم بود.


کیان دستش را بند کمرش کرد و لنگان لنگان نزدیکم شد.

کلاه بافتم را بند انگشتانش کرد و روی چشمانم کشید و گفت:

_چته جوجه طلایی؟


لبخند رفته، دوباره روی لبم برگشت. کلاهم را درست کردم و خجول زده لبم را زیر دندانم کشیدم

_معذرت میخوام تصادفی بود


چشمک ریزی حواله‌ام کرد و قوسی به کمرش داد

_اشکال نداره جوجه طلایی


ناخوادگاه اخم درهم کشیدم و خم شدم و گوله‌ی برداشتم و به طرفش پرتاب کردم

_اینقدر بهم نگو،جوجه طلایی بدم میاد.


چهره‌اش چینی افتاد. انگار به زور خنده‌اش را کنترل میکرد. دستانش را به معنی تسلیم بالا آورد و گفت:

_باشه باشه تسلیم، حالا برو خونه تا سرما نخوردی


چند قدم فاصله را طی کردم و بچگانه پرسیدم

_یعنی نگرانمی؟

بازدمش را عمیق بیرن داد و صورتش را مماس صورتم کرد


_نگرانتم جوجه طلا...

_به به خوش میگذره


مثل برق زده ها از کیان فاصله گرفتم و به پشت چرخیدم. نگاهم را به آرمان عصبی دوختم.

چهره‌اش از خشم سرخ شده بود و دستانش مشت

با غرور و نگاهی تند و تیز بدون توجه به من، کیان را هدف گرفته بود.


از این رفتارش متنفر بودم. همیشه از بالا به کیان نگاه می‌کرد جوری که بهش بفهماند چیکارست...


تو این پنج ماهی که خاله عالیه با کیان به اینجا آمده بودند. همه باهاشون خوب رفتار می‌کردند‌.

الا آرمان که انگار دشمن خونی کیان بود.

_اینجا چه خبره افرا؟


وقتی سکوتم را دید. نگاه از کیان گرفت و شتاب زده به سمتم آمد بازویم را چنگ زد و برای بار دوم پرسید

_میگم اینجا چه خبره، زبون تو موش خورده؟


اخم غلیظی روی صورتم نشست. همینکه آمدم جوابش را بدهم کیان مچ دست آرمان را کشید تا از بازویم جدا شود.

_چته رم کردی، بتوچه که چیکار میکرده، وکیل وصیشی


پوزخند عمیقی روی لب آرمان نشست. تو یه حرکت محکم تخت سینه‌ی کیان کوبید و گفت:

_وکیل وصیش که نه، ولی نامزدشم


کیان یکه خورده چند قدم به عقب رفت. نگاهش ناباورانه روی من نشست.


انگار میخواست صحت حرف آرمان را از چشمانم بخواند.

تاب نگاه دلخور و متعجبش را نداشتم.


romangram.com | @romangraam