#بازیچه
#بازیچه_پارت_104

چینی به بینی‌ام دادم و بتوچه‌ای نثارش کردم و دوباره مشغول شدم.

سری با تاسف برایم تکان داد و متقابلا کنار نشست. نگاهش عجیب بند حرکاتم بود.


سوالی که ذهنم را مشغول کرده بود و به زبان آوردم

_امروز نرفتی حجره؟

_بتوچه


نگاه دلخور و غضبانکم را به چشمانش دوختم. پوف کلافه‌ای کشید و گفت:

_مامان یه خوره حال نداره، امروزو از پدرت مرخصی گرفتم


نگران شده، نگاهم را سمت آن خانه‌ی چهل متری کشیدم و لب زدم:

_اگه حال خاله عالیه خوب نیست. خب بریم درمانگاه؟

_نه خوبه، فقط نیاز به استراحت داره نگران نباش، حالا بگو ببینم تو چیکار میکنی، تو این هوای سرد؟


نیشم و تا بناگوش باز کردم و گفتم:

_دارم آدم برفی درست می‌کنم


نگاهش بین صورتم و گوله‌های برف دورانی می‌چرخید. بعد از کمی مکث بلند زد زیره خنده و بریده بریده گفت:

_خیلی بچه‌ای دختر


با حرص گوله‌ی کوچکی درست کردم و بی درنگ سمتش پرتاب کردم.

که راست خورد فرق سرش و خندش قطع شد.


چند بار دستی به سرش کشید و غافلگیر کننده گوله‌ی به سمتم


پرتاب کرد که به باوزیم خورد.

انگار همین حرکتش کافی بود تا شروع کنیم. و هم دیگر را برف بارون کنیم.

خنده‌های آراممان به قهقهه تبدیل شده بود‌.


هیچ کداممان کم نمی‌آوردیم و دنبال هم می‌دویدیم.

کیان فرار می‌کرد و منم دنبالش بودم. یه لحظه پایش سرخورد و نزدیکم پخش زمین شد.

منم تعادلم را از دست دادم و پخش آغوشش شدم.


صدای آخش در گوشم طنین انداز شد.

دست را روی سینه‌ی استخوانی اش گذاشتم و نگاهم را به صورت درهمش دوختم.


زمان برام متوقف شد.


قلبم چنان تکانی در سینه‌ام خورد که انگار زلزله‌ی چند ریشتری را از سر می‌گذاراند.

نفس هایم تند و تند تر می‌شد.


دریای آبی نگاهش را گنگ بهم دوخت و به لبانش تکانی داد

_آییی، دختر بلند شو از روم له شدم

هول کرده از رویش بلند شدم و ایستادم.


روی نگاه کردن به صورتش را نداشتم. گرمای شدیدی به تن یخ زده


ام نشسته بود.


romangram.com | @romangraam