#برایت_میمیرم_پارت_395

" من میتونم . وقتی از کنار دفتر مامان رد شدی ، تونستی چیزی بشنوی ؟ "

جنی گفت " هیچی " نگران به نظر میومد . وقتی مامان عصبانیه ، با خودش زیر لبی حرف میزنه . وقتی از عصبانیت

گذشته ، خیلی ، خیلی اروم میشه .

شنیدیم که مامان داره از راهرو میاد به سمتمون ، و هممون ساکت نشستیم ، اون از جلومون رد شد و هیچی نگفت .

حتی بهمون نگاهم نکرد . یه رول بزرگ پلاستیکی دستش بود ، که بردش گاراژ . دست خالی برگشت و دوباره

بدون اینکه حرفی باهامون بزنه ، از جلومون رد شد .

وایات پرسید " موضوع اون پلاستیک چی بود ؟ "

و هممون شونه بالا انداختیم به نشانه ی " کی میدونه ؟ " .

یه صدای تالاپی اومد ، بعدم صدای کشیدن عجیب . مامان با قیافه ای عبوس و مصمم برگشت به هال . یه طناب

ضخیم دستش بود و داشت مانیتور رو دنبال خودش میکشید . در سکوت نگاهش کردیم که اون رو تا گاراژ کشید ،

دو تا پله بردش پایین و گذاشتش روی پلاستیکی که کف گاراژ پهنش کرده بود .

رفت سمتی که بابا ابزارالاتش رو اون جا قرار میداد . یه چکش برداشت ، رو دستش سبک سنگینش کرد ، بعد

برگردوندش سرجاش .

بعد رفت سراغ چیزی که شبیه یه پتک کوچک به نظر میومد . یا یه گرز . زیاد از این ابزار الات سر در نمیارم ، برای

همین دقیق نمیدونستم چیه . از روی دیوار برش داشت ، بررسیش کرد ، و تصمیم گرفت که به درد کارش میخوره .


romangram.com | @romangram_com