#برایت_میمیرم_پارت_396
بعد برگشت جایی که مانیتور رو اونجا قرار داده بود و اونو خورد و خاکشیرش کرد . انقدر روش چکش زد که کاملا
تیکه تیکه شد . یه جورایی جونشو گرفت . بعد خیلی اروم پتک رو برگردوند سرجاش ، دست هاشو به هم زد ، و با
یه لبخند رو صورتش برگشت تو .
قیافه ی وایات یه جور عجیبی شده بود . جوری که انگار نمیدونه باید بخنده ، یا بزنه به چاک و فرار کنه . پدر یکی
زد رو شونه اش . با حالتی تشویق امیز گفت " تو مرد باهوشی هستی . فقط دائم لیست خطاهات رو چک کن تا
بدونی مشکل اصلی کجا خوابیده و بتونی از پسش بربیای . و اون جوری مشکلی نخواهی داشت "
وایات با حالت خشکی گفت " قول میدی ؟ "
پدر خندید " معلومه که نه . من به اندازه کافی دست و بالم پره . اگه به دردسر افتادی ، خودت هستی و خودت "
وایات برگشت و بهم چشمک زد . نه ، اون تنها نبود . ما با هم بودیم .
پایان
romangram.com | @romangram_com