#برایت_میمیرم_پارت_394

عالم ازم سوال پرسید . خدا رو شکر که بلافاصله ازش خوشم اومد . ولی خب ، خواهرش خیلی شبیه مادرش بود ،

پس دلیلی وجود نداشت که ازش خوشم نیاد . از ماشین وایات هم خوشم اومد . و با ماشینش رفتیم به معاملاتی

مرسدس .

البته که یه مرسدس دیگه میخواستم . فکر نمیکنین که اجازه بدم جیسون و زن احمقش من رو از خریدن ماشین

مورد علاقه ام منصرف کنن ؟ من رو پشت یه مرسدس مشکی تصور کنین . یادتونه که مشکی نشان دهنده ی قدرته

.

هنوز کمپانی بیمه نرفته بود ماشینم رو چک کنه و از اون جا که شنبه بود ، بانک هم باز نبود . ولی فروشنده قول داد

که ماشینم رو تا بعد از ظهر دوشنبه نگه داره .

وقتی رسیدیم خونه ی مامان و بابا ، کلی خوشحال بودم.

پدر در رو باز کرد و انگشتش رو روی دماغش گذاشت . بهمون هشدار داد " هشششش . یه رسوایی دیگه با

کامپیوتر داریم و تینا ساکت شده "

گفتم " اه _ اوه " وایات رو کشیدم تو " چه اتفاقی افتاد ؟ "

" فکر میکرد که بالاخره کامپیوترش رو درست کرده ، و امروز صبح ، مانیتور سفید شد . من تازه از کامپیوتر فروشی

برگشتم _ یکی جدیدش رو خریدم . و اون داره نصبش میکنه "

جنی اومد تو اتاق خانواده و بغلم کرد . گفت " اصلا نمیتونم باور کنم که کار اون جیسون احمق بوده "


romangram.com | @romangram_com