#برایت_میمیرم_پارت_392
سر جیسون و اونم مثل یه تبرزین جنگی خورد زمین .
همه اینو میگن ، ولی من واقعا نمیدونم که تبرزین چی هست .
نکشته بودش ، ولی بدجور خون ریزی داشت . هر دوشون شروع کردن به حرف مفت زدن و هر کدوم سعی میکرد
اون یکی رو مقصر جلوه بده و همزمان هم سعی داشت خودش تقصیر رو به گردن بگیره . و هیچ کدوم از حرفاشونم
معنی نداشت . برای همین خودم همه چیز رو برای مکلنس و فارستر، وایات ، و حتی فرمانده گری ، تعریف کردم .
فکر کنم تقریبا همه ی دپارتمان پلیس اومده بودن . تک تیر انداز ها هم با اون لباس های مشکی باحالشون اون جا
بودن . وقتی گروه پزشکی رسید ، دوستم کیشا هم بینشون بود . عین دوست های قدیمی با هم احوال پرسی کردیم .
یه کم طول میکشید تا همه چیز جمع و جور بشه ، برای همین رفتم اشپزخونه و برای همه قهوه درست کردم . به
خاطر انگشت اسیب دیدم ، یه کم لنگ میزدم ، ولی فکر نمیکردم شکسته باشه .
طرفای ساعت 6 ، وایات منو به خونه برد .
در حین رانندگی گفت " یه لطفی به من بکن . تا اخر عمرمون که قراره با هم باشیم ، دیگه من رو تو شرایطی مثل
شرایط این هفته قرار نده . باشه ؟ "
با اوقات تلخی گفتم " هیچ کدوم از اینها تقصیر من نبود . و میدونی ، این منم که بدترین ها سرش اومده . تیر
خوردم ، کبود و داغون شدم ، و اگه تو انقدر ذهنم رو از روی اسیب دیدگی هام منحرف نمیکردی ، احتمالا یه عالم
هم گریه میکردم "
romangram.com | @romangram_com