#برایت_میمیرم_پارت_390
تحت این شرایط ، دیوانه کاملا کلمه ی درستی بود ، این طور فکر نمیکنین ؟
یه نفس از سر اسودگی کشیدم " خوبه . پس همه چی حله دیگه . زندگی خیلی خوبی داشته باشین . فکر کنم من
دیگه برم __ "
یه نصف قدم به سمت عقب برداشتم ، و تو یه لحظه ، چند تا اتفاق با هم افتاد. وقتی حرکت کردم ، دبرا اتوماتیک وار
واکنش نشون داد و تفنگ رو به سمتم بالا اورد . پشتش صدای شکستن در فرانسوی اومد و تو حالتی اسلوموشن وار
، دیدم که با ترس از جاش پرید . همین طور به عقب رفتن ادامه دادم . بدنم به عقب خم شد ، پاهام مثل فنر پرید بالا
و بازوهام برای حفظ تعادلم بیرون اومدن .
اتاق برام وارونه شد ، بعد پاهام و ماهیچه های عقبی ام خودشون کنترل رو به دست گرفتن و یه پیچ خوردن رو
فراهم کردن . درست مثل یه پشتک بارو . هر دوتا پاهام اومدن بالا . دبرا خیلی نزدیک به من وایستاده بود . پای
چپم خورد پایین چونه اش و اون یکی پام اسلحه رو از دستش پرت کرد .
متاسفانه انگشتش روی ماشه بود و این حرکت باعث شد که ماشه کشیده شه و یه صدای بلند کر کننده رو ایجاد کنه
.
از اون جایی که سر راهم بود ، پاهام خیلی خوب نتونست چرخش رو تموم کنه و از پشت پخش زمین شدم . اونم
محکم . ضربه ای که به زیر چونه اش زده بودم باعث شد به عقب پرت بشه و تعادلش رو از دست بده . دست هاش
عین اسیاب بادی تکون میخورد . جنگی که برای حفظ تعادلش ایجاد کرده بود رو باخت و رو باسنش خورد زمین .
romangram.com | @romangram_com