#برایت_میمیرم_پارت_388


" تاوروس سکون خیلی خوبی داره "

سعی کردن ذهنش رو منحرف کنم . دیدین ؟ یه جورایی ضمیر ناخوداگاهم میدونست که مرسدس قرمزم مهمه .

" من هیچ اهمیتی به سکونش نمیدم "

هاه . بهتره قبلش یه امتحانی بکنه . فکر کردم یه صدایی از بیرون شنیدم ، ولی جرات نکردم سرم رو برگردونم و

نگاه کنم .

به جز راه های واضح برای ورود به خونه _ در جلویی ، عقبی و پنجره ها _ یه دست درهای فرانسوی هم در اتاق

اشپزخونه بود که به پاسیو باز میشد .

از اون جایی که وایستاده بودم ، میتونستم اجمالا در های فرانسوی رو ببینم و فکر کردم که یه حرکت هایی رو اونجا

دیدم . ولی نمیتونستم مستقیم به اون سمت نگاه کنم وگرنه اون میفهمید که اون جا یه خبرایی هست .

جیسون ، که سمت راستم وایستاده بود ، زاویه ی من رو نداشت و به جز پله ها ، چیزی رو نمیتونست ببینه . دبرا

میتونست بیرون پنجره ی اتاق نشیمن رو ببینه ، اما دیدش به خاطر زاویه ی خونه و پرده ها ، محدود بود . من تنها

کسی بودم که میدونستم رهایی نزدیکه .

ولی اگه مثل همه ی پلیس ها یهو بپرن وسط و دبرا هم بترسه و ماشه رو بکشه چی ؟

البته، " اگه " اش این بود که میمردم .

پرسیدم " از کجا یاد گرفتی که از یه تفنگ استفاده کنی ؟ " نه برای اینکه اهمیتی میدادم ، ولی میخواستم همین جور

romangram.com | @romangram_com