#برایت_میمیرم_پارت_383
برای تصدیق حرفش ، درست همون موقع موبایلم زنگ خورد . جیسون یه متر از جاش پرید . شروع کردم که
موبایلم رو از تو کیفم دربیارم ، ولی جیسون گفت " جواب نده " و منم دستم رو از تو کیفم دراوردم .
گفتم " وایاته . اگه بفهمه من با تو رفتم ، بدجور عصبانی میشه "
از روی ابروهاش عرق میریخت پایین " میتونی بهش بگی که فقط داشتیم با هم صحبت میکردیم ، درسته ؟ "
" جیسون . چرا انقدر خنگی . سعی کرده بودی منو بکشی . یا باید همه چیز رو حل کنیم ، یا به وایات میگم که بهم پا
دادی ، این جوری اون ماهیچه هات رو از جا درمیاره "
نالید " میدونم . بیا بریم خونه ی من تا صحبت کنیم و یه برنامه بچینیم "
" دبرا خونه است ؟ "
" نه ، داره خونه ی پدر و مادرت میپائه . فکر میکنه دیر یا زود اون جا سرو کله ات پیدات میشه "
داشت والدینم رو میپایید ؟ برای این کارشم که شده ، پوست سرش رو از جاش میکنم . خیلی عصبانی شدم ، ولی
خودم رو کنترل کردم ، چون نیاز داشتم که حواسم رو جمع کنم .
با جیسون صحبت کرده بودم ، ولی جیسون رو میشناختم و یه ذره هم ازش نمیترسیدم .
البته، ظاهرا که زنش دیوانه بود و نمیدونستم که درباره اش چی کار میتونیم بکنیم .
به سمت خونه ی جیسون رفتم ، که البته همون خونه ای بود که ما با هم توش زندگی میکردیم و من داده بودم بهش
. در طول این 5 سال ، زیاد تغییر نکرده بود . منظره اش بالغ تر به نظر میومد ، ولی فقط همینش تغییر کرده بود . یه
خونه با اجرهای قرمز و حائل های سفید . سبکش مدرن بود ، با جزئیات معماری جالب ، ولی چیز خاصی نداشت که
romangram.com | @romangram_com