#برایت_میمیرم_پارت_381


برای یه دقیقه ، به همه ی چیزایی که گفته بود فکر کردم " جیسون ، متنفرم از اینکه اینو بهت بگم ، اما تو با یه ادم

پریشان حواس و احمق ازدواج کردی . البته ، منصفانه هم هست "

به من نگاه کرد " چطور ؟ "

" اونم با یه همچین ادمی ازدواج کرده "

این حرفم باعث شد یه چند دقیقه ای اخم کنه ، ولی بالاخره ناله کرد و گفت " نمیدونم چی کار کنم . نمیخوام تورو

بکشم ، ولی اگه این کارو نکنم ، دِبرا همین جور سعی میکنه و حرفه ام رو از بین میبره "
با حالتی طعنه امیز پیشنهاد کردم " یه نظر دارم . چطوره ببریش یه انستیتوی بیماران روانی " کاملا هم منظور داشتم

از حرفم . اون ادم خطرناکی بود برای بقیه _ به اسم من _ برای همین به معیار های اونا میخورد . یا مقیاس هاشون .

حالا هر چی .

" نمیتونم این کارو بکنم ! من عاشقشم "

" ببین . به نظر من که تو یه انتخاب بیشتر نداری . اگه اون منو بکشه ، ممکنه حرفه ات رو از بین ببره ، ولی اگه تو

منو بکشی ، نتیجه اش جدی تر هم خواهد بود ، چون قبلا هم تلاش کرده بودی و این یعنی قصد قبلی داشتی ، که به

طور جدی تورو به دردسر میندازه . نه فقط این ، که من الان نامزد یه پلیسم و اون تورو میکشه " دست چپم رو از

روی فرمون بالا اوردم تا بتونه حلقم رو ببینه .

با تحسین گفت " واو ، عجب سنگی . نمیدونستم پلیس ها هم از این جور پولا دارن . کی هست حالا ؟ "


romangram.com | @romangram_com