#برایت_میمیرم_پارت_376
" نه ، ممنون . یه سری کارهای اداری هست که باید انجام بدم " به سمت میز وایات اشاره کردم که تمام کارهای
اداری روش ، مال وایات بود ، به جز دفترچه ی من . اما خب البته که من یه سرکی به همشون کشیده بودم ، پس یه
جورایی مال من هم بودم .
جیسون چاپلوسانه گفت " اوه ، بیا " . دستش رو به درون جیبش و یه تفنگ که روش صدا خفه کن بود رو دراورد "
با من قدم بزن . یه عالم چیز هست که باید درباره اش صحبت کنیم "
پایان فصل 71
واضح بود که اگه جیسون اون تفنگ رو نچپونده بود گوشه ی کمرم ، هیچ وقت باهاش نمیرفتم . ولی این کارو کرده
بود ، پس منم باهاش رفتم . یه جورایی شکه شده بودم و سعی داشتم ذهنم رو جمع و جور کنم تا بفهمه چه اتفاقی
داره میوفته . این بار مثل اینکه ضمیر ناخوداگاهم نمیرفت تو هپروت تا به موضوع اصلی فکر نکنه . اون زمانی که
تازه فهمیدم اون در مقابل شاهد هایی که وجود داره ، به من شلیک نمیکنه _ هنوز یه چند نفر دیگه تو دپارتمان
پلیس باقی مونده بودن _ دیگه خیلی دیر شده بود و اون موقع سوار ماشینش شده بودم .
منو مجبور کرد که ماشینو برونم ، در حالی که اون تفنگش رو به سمتم نشانه گرفته بود . فکر کردم مستقیم برم تو
باجه ی تلفن ، ولی از فکر اینکه دوباره تو یه تصادف ماشین باشم ، به خودم لرزیدم . بدن بیچاره ی من تازه داشت
از تصادف قبلی بهبود پیدا میکرد . و تازه ، نمیخواستم دوباره ایر بگ بخوره تو صورتم . اره ، میدونم ، کبودی موقتیه
، ولی گوله دائمی ، و شاید بهترین گزینه رو انتخاب نکرده باشم .
romangram.com | @romangram_com