#برایت_میمیرم_پارت_375
سربسته گفتم " یه سری جزئیات بود که باید روشن میشد " .
این اولین باری بود که بعد از 5 سال باهاش صحبت میکردم . و کلا درباره ی صحبت کردن باهاش ، حس خوبی
نداشتم . کاملا از زندگیم بیرون رفته بود و به ندرت زمان هایی که با هم بودیم رو به یاد میاوردم .
هنوزم خوش قیافه بود ، ولی دیگه قیافش برام جذابیتی نداشت . هنوز وقت قانون گذاری نبود ، ولی اون حالا نماینده
ی ایالت بود و یه سری کارهایی رو انجام میداد مثل گلف بازی کردم با رئیس پلیس ، و حتی وقتی که مثل حالا
معمولی لباس میپوشید ، باز هم از قبل ، به روز تر به نظر میومد .
البته ، جین پوشیده بود و جوراب پاش نبود . همچنین یه ژاکت کتان هم پوشیده بود . جدیدا بعضی از کتون ها اون
قدر چروک نمیخورن ، ولی اون انقدر باهوش نبود که یکی از اونا پیدا کنه . ژاکتش جوری به نظر میومد که انگار یه
هفته ای باهاشون خوبیده . البته احتمالا صبح تازه پوشیده بودش .
گفتم " از صبح تا حالا دیگه فرمانده رو ندیدم " یه قدم به عقب برداشتم که با بستن در ، به مکالممون خاتمه بدم "
موفق باشی "
به جایی که بره دنبال راه خودش ، به سمت چهارچوب در اومد " جایی برای استراحت هست که اون بره اونجا قهوه
بخوره ، یا همچین چیزی ؟ "
خیلی خشک گفتم " اون رئیس پلیسه . احتمالا قهوه ساز خودش رو داره . و یکی که براش قهوه بریزه "
" چرا وقتی دارم دنبالش میگردم ، همراهم نمیای ؟ میتونیم باهم صحبت کنیم که تو این مدت چه اتفاق هایی افتاده
"
romangram.com | @romangram_com