#برایت_میمیرم_پارت_374

طرفای ساعت دو ، وایات سرش رو از در اورد تو . با حالت خشنی گفت " همین جا بمون . یه تماس داشتیم درباره ی

قتل/خودکشی . گوشیت رو روشن کن . و هر وقت بتونم باهات تماس میگیرم "

اگه موبایلم همراهم باشه ، همیشه روشن میزارمش . سوال بزرگ این بود که ، اون کی برمیگشت ؟ دیده بودم که

چقدر کار کردن روی صحنه ی جرم ، وقت میبره . ممکن بود تا نیمه شب هم برنگرده که من رو ببره خونه . این

بدی نداشتن ماشینه . سرو صداهایی که از بیرون دفتر وایات میومد ، به طرز قابل توجهی کم شده بود . وقتی رفتم

سمت در ، دیدم تقریبا همه رفتن . احتمالا همشون برای صحنه ی قتل/خودکشی رفتن . اگه بهم راه انتخاب میدادن ،

منم میرفتم .

از سمت راستم ، اسانسور صدای دینگی داد که نشون میداد یکی وارد شده . درست همون لحظه که یه نفر پاش رو از

اسانسور گذاشت بیرون ، به اون سمت نگاه کردم . و در جا خشکم زد ، وقتی از بین همه ی ادما ، این جیسون بود که

پاشو از اسانسور بیرون گذشته بود .

خب ، خشکم نزد . این یه واکنش خیلی قویه . بیشتر تعجب کردم .فکر کردم که برگردم تو اتاق وایات ، ولی

جیسون منو دیده بود . با یه لبخند بزرگ رو صورتش ، با قدم هایی طویل به سمتم اومد . " بلر ، پیغامم رو گرفتی ؟

"

بدون هیچ حرارتی گفتم " سلام " و به خودم زحمت ندادم که سوالش رو جواب بدم . "این جا چی کار میکنی ؟ "

" دنبال فرمانده گری هستم . منم همین سوال رو ازت دارم "


romangram.com | @romangram_com