#برایت_میمیرم_پارت_372


بدون هیچ کمکی گفت " این دور و بر " و رفت .

وقت نداشتم که حوصله ام سر بره . چندین نفر اومدن تا به خاطر پودینگ ازم تشکر کنن و دستورالعملش رو بگیرن

. البته زنا دستورالعملش رو میخواستن . فکر نکنم همچین چیزی به ذهن مردا رسیده باشه . در بین این وقفه ها هم ،

دفتر چه ام رو برداشتم و یه کم عکس حیوون توش کشیدم و چیز هایی که ممکنه به موضوع ربط داشته باشه ، یا

نداشته باشه رو یادداشت کردم ، ولی به هیچ جزئیات جادویی ای برخورد نکردم که همه چیز رو به هم ربط بده .

وقت ناهار ، وایات با کیسه ای حاوی دو تا ساندویچ باربیکیو ، و دو تا نوشیدنی ، برگشت . من رو از روی صندلی اش

بلند کرد _ من نمیدونم موضوع خودش و این صندلی هاش چیه که با کسی تقسیمشون نمیکرد _ و در حین خوردن

ناهار ، یه نگاه انداخت به لیستی که نوشته بودم و عکس هایی که کشیده بودم . به نظر از پیشرفتی که کرده بودم ،

تحت تاثیر قرار نگرفته بود . ولی از اون قسمتی که اسم خودش رو نوشته بودم و دورش قلب های تیر خورده کشیده

بودم ، خوشش اومد . البته ، وقتی لیست جدید خطاهاش رو دیدی ، اخم هاش رفت تو هم .

بعد از اینکه غذامون رو خوردیم ، گفت " بچه های ازمایشگاه میگن که اون موهای مشکی اصله و رنگ نشده . و مال

اسیایی ها هم هست . که خبر خیلی مهمیه . چند نفر اسیایی میشناسی ؟ "

حالا دیگه واقعا گیج شده بودم . تو این قسمت از کشور ، اسیایی های زیادی زندگی نمیکنن ، و با اینکه تو دوران

دانشگاه دوستای اسیایی داشتم ، ولی باهاشون در ارتباط نبودم .

" از موقع دانشگاه دیگه کسی رو نمیشناسم که یادم بیاد "

romangram.com | @romangram_com