#برایت_میمیرم_پارت_371


شاملشون میشدم ، صحبت میکرد . سرش رو اورد بالا و ما رو دید . فرمانده یه کت خاکستری تیره ی متمایل به قهوه

ای پوشیده بود ، با یه بلوز به رنگ ابی فرانسوی . یه لبخند گنده براش زدم و انگشت های شستم رو به نشانه ی

موفقیت براش بالا بردم . اونم نیمه خوداگاه کراواتش رو لمس کرد .

وایات زیر لبی گفت " شاید اوردنت ، همچین ایده ی خوبی هم نبود " و من رو روی صندلیش نشوند " ولی دیگه

الان برای عوض کردن نظرم دیر شده . پس فقط همین جا بشین و لیستت رو درست کن ، باشه ؟ یه چند تا ادم این

جا هست که کلسترولشون بالا است ، پس سعی کن بهشون لبخند نزنی و سکتشون ندی . با کسایی که بیشتر از 41

سال دارن لاس نزن ، یا اونایی که وزنشون زیاده ، یا ازدواج کردن ، یا کمتر از 41 سال دارن ، یا مجردن . گرفتی ؟

"

با حالتی تدافعی گفتم " من لاس نمیزنم " و دفترچه ام رو کشیدم بیرون . اصلا باورم نمیشد که اینقدر گیر بده .

ممکنه ارزشش رو داشته باشه که تو دفترچم یادداشتش کنم .

" شواهد که یه چیز دیگه میگه . از اون موقعی که به فرمانده گفتی رنگ ابی بهش میاد ، هر روز یه بلوز ابی میپوشه .

شاید باید درباره ی رنگ های دیگه هم راهنماییش میکردی "

با خوشحالی گفتم " اوه ، چه بامزه . احتمالا همون روز رفته خرید "

وایات یه لحظه به سقف نگاه کرد و بعد گفت " یه کم قهوه میخوای ؟ یا نوشابه ی رژیمی ؟ "

" نه . الان چیزی نمیخوام . ممنون . از اون جا که من پشت میزت نشستم ، تو کجا میخوای باشی ؟ "

romangram.com | @romangram_com